و به يكى از افراد گفت : تو گاوى را نديدهاى كه از اينجا بگذرد ؟ او گفت : آرى ، آن گاو همين است كه اين شخص آن را سر بريد . آن مرد به سرعت رفت تا نزد آن شخص رسيد . او را گرفت و نزد داوود آورد و گفت : اى پيامبر خدا ، گاوى داشتم ، فرار كرد . اين مرد را يافتم كه او را كشته و پوست كنده و آن را تكّه تكّه مىكرد و به خانهاش مىبرد و اين سر گاو من و پوست اوست و از حاضران بيّنه آورد كه شهادت دادند اين گاو از او بوده است . حضرت داوود به مردى كه گاو را كشته بود ، گفت : تو چه مىگويى ؟ او گفت : اى پيامبر خدا ، من نمىدانم اينان چه مىگويند ولى يك روز بيرون آمدم و هيچ در خانه براى اهلم نداشتم . يك گاو فرارى پيدا كردم و او را كشتم . گوشتش را به خانهام بردم ؛ همان گونه كه اين مرد گفت . حال هر چه بر من ثابت مىشود ، شما اجرا كنيد .
خداوند به حضرت داوود عليه السلام وحى كرد كه : به اين مرد كه آمده و گاو را طلب مىكند ، دستور ده كه بخوابد و به آن شخص كه گاو را كشته است ، فرمان ده كه اين مرد را بكشد ؛ همان گونه كه گاو را كشت و هر چه صاحب و مالك و در اختيار اوست ، ملك اين فرد قرار بده . داوود همچنين كرد و اندوهش مضاعف گرديد و بنىاسرائيل بر سر داوود آمدند و گفتند : اى پيامبر خدا ، اين چه احكامى است كه از تو به ما مىرسد ! ما دربارهء آنها نزد تو آمديم كه ديديم بزرگتر از آن را انجام دادى .
داوود گفت : به خدا سوگند ! من چنين نكردهام و خداوند به من دستور داده است و جريان درخواستى كه از خداوند داشته ، براى آنان باز گو كرد . پس از آن به محراب در آمد و از خداوند خواست تا او را بر معانى احكامى كه داشته ، واقف سازد تا آنها را براى بنىاسرائيل ببرد .
خداوند به داوود وحى كرد كه : اى داوود ، امّا صاحب آن گاو ماده كه گاو در دست او بود ؛ او پدر فرد ديگرى را ملاقات كرده بود . او را كشته و گاو را از او گرفته بود . فرزند مقتول ، گاو را شناخت ولى شاهدى كه به نفعش شهادت دهد ، نيافت و نمىدانست كه آن كس كه گاو در دست اوست ، قاتل پدرش مىباشد ولى من اين را مىدانستم ؛ لذا بر طبق علمم قضاوت كردم و اما صاحب خوشهء انگور ؛ آن پيرمرد كه صاحب باغ بود ، پدر آن جوان را كشته و از او مالى گرفته و با آن مال ، همان باغستان را خريدارى كرده و مبلغى از مال ، مانده بود كه آن را در باغ دفن نموده بود و جوان هيچ از اين جريان با خبر نبود ولى من مىدانستم ؛ بنابراين بر پايهء علمم قضاوت كردم .
اما صاحب گاو نر ؛ او پدر همان مردى كه گاو را كشت ، كشته و از او مال بسيارى گرفته بود كه آن مايهء اصلى كار و كسب او شده بود و آن مرد نمىدانست ولى من با اطلاع بودم ؛ لذا بر پايهء علمم به نفع او حكم دادم .
و اى داوود ، اين از نمونههاى احكام آخرت من است و آن را براى روز حساب گذاشتهام . تو از من جلو انداختن آنچه من مىخواهم عقب بيندازم ، مخواه و ميان بندگانم آنگونه كه مأمور هستى ، قضاوت كن . »
122 - 45368 - ( 4 ) امام صادق عليه السلام فرمود : « در كتاب على عليه السلام است كه يكى از پيامبران به خدايش شكايت كرد و گفت : اى خداى من ، چگونه دربارهء چيزى كه شاهد نبودهام و نديدهام ، قضاوت كنم ؟ حضرت فرمود :
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: السيد البروجردي
ص١٥٣