تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
121 - 45367 - ( 3 ) اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود : « تنها من در ميان شما بر پايهء بيّنه‌ها حكم مىكنم و حضرت داوود عليه السلام گفت : پروردگارا ، من در ميان بندگان تو حكمى مىكنم كه شايد در آن حكم ، مطابق حقيقت علم تو حكم نكنم . خداوند عز و جل به او وحى كرد كه : اى داوود ، ميان بندگان بر پايهء سوگندها و بيّنه‌ها حكم كن و آنان را در امورى كه از چشم تو دور است ، به من واگذار . من ميان‌شان در آخرت در مورد آن حكم مىكنم . داوود گفت : پروردگارا ، مرا بر دادرسىهاى آخرت آگاه فرما . خداوند به او وحى كرد كه : اى داوود ، آن چيزى را كه تو پرسيدى ، من احدى از بندگانم را بر آن آگاه نساخته‌ام و شايسته هم نيست كه كسى جز من از بندگانم بدان حكم كند . ولى اينها جلوى داوود را از اين كه برگردد و از خدا اين را نخواهد ، نگرفتند . خداوند به داوود وحى كرد كه : اى داوود ، تو از من چيزى را خواسته‌اى كه هيچ پيامبرى پيش از تو نخواسته است . ولى به‌زودى تو را بر آن آگاه مىسازم . ولى تو طاقت آن را ندارى و احدى از بندگانم هم در دنيا طاقت آن را ندارد . پس از آن بود كه مردى نزد داوود آمد و از مرد ( ديگرى ) دربارهء گاوى كه آن مرد دوّم ادّعا دارد كه مال اوست و آن فرد اول منكر است و بيّنه هم آورده و بيّنه هم شهادت داده‌اند كه آن گاو مال آن مرد اوّل و در اختيار مرد اوّل است ، شكايت كرد . خداوند به داوود وحى كرد كه : گاو را از آن كس كه گاو در دست اوست ، بگير و آن را به مدّعى عليه بده و به او شمشيرى بده و مأمورش ساز كه گردن آن كس كه گاو نزد او پيدا شده است ، بزند . داوود آنچه خداوند به آن امر داده بود ، انجام داد ولى دليلش را نفهميد و اين مطلب بر او سنگين آمد و بنىاسرائيل هم حكمى را كه داوود داده بود ، نپذيرفتند . پس از آن ، پير مردى آمد كه جوانى را گرفته بود و با جوان ، يك خوشه انگور بود . پيرمرد گفت : اى پيامبر خدا ، اين جوان داخل باغ من شده و باغستان انگور مرا خراب كرده و بدون اجازه‌ام از آن خورده و اين خوشه انگور را بدون دستور من از آن باغ گرفته است . داوود عليه السلام به جوان گفت : تو چه مىگويى ؟ جوان هم اقرار كرد كه چنين كارى را كرده است . پس از آن ، خداوند به حضرت داوود وحى كرد كه : دستور بده اين جوان گردن اين پيرمرد را بزند و باغ اين پيرمرد را به جوان بده و او را مامور ساز تا جاى مشخصى از اين باغ را بكند و در آن‌جا هزار درهم بيابد كه اين پيرمرد آنها را در آنجا دفن كرده است ، جوان آنها را بردارد . داوود همچنين كرد و اندوهش زيادتر شد و بنىاسرائيل در اين باره سخن گفتند و در اين مورد هم كار داوود را نپذيرفتند و نزد داوود جمع شدند تا با او در اين‌باره گفتگو كنند . بنىاسرائيل نزد داوود بودند ، در حالى كه آماده شده بودند كه با داوود سخن بگويند كه گاوى فرارى آمد . او مىآمد و مردم هم به او مىنگريستند تا آن كه به مردى نگاه كردند كه از خانه‌اش بيرون آمد . گاو را گرفت و بست . پس از آن ، داخل خانه شد و كاردى بيرون آورد و گاو را كشت ، پوستش را كند ، گوشت را تكه تكه كرد و به خانه‌اش برد و مردم همچنان به او نگاه مىكردند . مردم در اين حال بودند كه مرد با شتاب آمد