تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 1113

مساهمون:

ص١١١٣
آنچه گفتيم . حضرت عليه السلام فرمود : از سخن خويش برگرديد و به سوى خدا توبه كنيد . آنان گفتند : ما از گفتهء خويش بر نمىگرديم ؛ هر كار كه مىخواهى با ما بكن . حضرت دستور داد تا آتش براىشان افروخته شود . پس از آن ، حضرت آنان را سوزاند و چون سوختند ، حضرت فرمود : آنان را بساييد [ و آرد كنيد ] و به باد دهيد . آنان را ساييدند و به باد دادند . روز سوم سوزاندن آنان كه شد ، مردم ساباط نزد حضرت آمدند و گفتند : الله ! الله ! در دين محمد صلى الله عليه و آله [ و با اين جمله ، شگفتى خويش را ابراز كردند ] . كسانى كه شما آنان را با آتش سوزانديد به منزل‌هاىشان در بهترين حال برگشتند . حضرت فرمود : آيا نه اين است كه شما آنان را با آتش سوزانديد و نرم‌شان كرديد و به باد داديد ؟ گفتند : آرى ، چنين كرديم . حضرت فرمود : من آنان را سوزاندم و خداوند آنان را زنده كرد . پس از آن ، ساباطيان با حيرت بازگشتند ! » 1942 - 47191 - ( 8 ) شاذان بن جبرئيل قمى در كتاب فضائل با سند خويش از ابوالاحوص روايتى نزديك به روايت گذشته آورده و در پايان آن روايت آمده است : « اميرالمؤمنين عليه السلام اين جريان را شنيد و سينه‌اش تنگ شد . آنان را حاضر كرد و فرمود : اى جماعت ، شيطان بر شما چيره شده است . من نيستم جز بندهء خدا كه با امامت و ولايت و وصايت رسولش بر من نعمت نهاده ؛ [ پس ] از كفر بازگرديد . من بندهء خدا و پسر بندهء خدايم و محمد صلى الله عليه و آله بهتر از من است و او نيز بندهء خداست و ما همه جز بشرى چون شما نيستيم . پس از آن ، برخى از آنان از كفر دست كشيدند ولى بعضى همچنان بر كفر ماندند و بازنگشتند . اميرالمؤمنين عليه السلام به آنان اصرار مىكرد كه باز گردند ولى بازنگشتند . حضرت آنان را به آتش سوزاند ولى دسته‌اى از آنان در شهرها پراكنده شدند و گفتند : اگر در على عليه السلام خدايى نبود ، ما را با آتش نمىسوزاند . » 1943 - 47192 - ( 9 ) گروهى كه دربارهء اميرالمؤمنين عليه السلام غلوّ كرده بودند و قبلا وصف‌شان كرديم و گفتيم كه شيطان آنان را به لغزش واداشته بود ، نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند : « تو خداى ما ، آفريدگار ما و روزى دهندهء مايى . از تو آغاز ما و به سوى تو بازگشت ماست . حضرت چهره‌اش تغيير كرد ، عرقش جارى شد و چون شاخهء درخت خرما به سپاس تعظيم عظمت و جلال خدا و از روى ترس از خدا به خود لرزيد ؛ برآشفته و غضبناك از جا برخاست و اطرافيان خود را صدا كرد و به آنان دستور داد تا چاله‌اى بكَنند . چاله آماده شد . حضرت فرمود : امروز تو را از پيه و گوشت سير مىسازم . آن غاليان هنگامى كه فهميدند حضرت آنان را خواهد كشت گفتند : اگر تو ما را بكشى ، خودت مجددا ما را زنده مىكنى . حضرت از آنان خواست تا توبه كنند ولى آنان بر عقيده‌اى كه داشتند ، اصرار ورزيدند . حضرت دستور داد تا آنان را گردن زنند و در آن چاله آتشى افروخته شود و حضرت در اين باره فرمود :
من هر زمان كارى زشت و منكر ببينم * آتشم را مىافروزم و قنبر را مىخوانم
و اين از خبرهايى است كه از حضرت عليه السلام شهرت يافته است . »