قومش آن را شنيدند و اين قصه در ميان ايشان مشهور شد و پس اجتماع كردند و بدر خانهء پادشاه آمدند و گفتند كه اى پادشاه كيش ما را بر ما چركين كردى و بزشتى آلودى و و به اين سبب آن را هلاك و نابود ساختى پس بيرون بيا تا تو را پاك گردانيم و حد را بر تو اقامه كنيم پادشاه بايشان گفت كه جمع شويد و سخن مرا بشنويد پس اگر مرا مخرج و بيرون رفتنگاهى باشد از آنچه مرتكب شدهام فبها و اگر نه به كار خود مشغول شويد و آنچه خواهيد بكنيد پس ايشان اجتماع كردند پادشاه بايشان گفت كه آيا دانستهايد كه خداى عز و جل خلقى را نيافريده كه بر او گرامىتر باشد از پدر ما آدم و مادر حواء گفتند كه اى پادشاه راست گفتى گفت آيا پسرانش را بدخترانش و دخترانش را بپسرانش تزويج نكرد و ايشان را با يك ديگر جفت نگردانيد گفتند راست گفتى اينك همان دين و روش درست است پس بر اين امر تعاقد كردند و با يك ديگر عقد نمودند و به اين سبب خدا آنچه را كه در سينههاى ايشان بود از علم محو و نابود نمود و كتاب را از ايشان برداشت و به آسمان بالا برد پس ايشان كافرانند كه بىحساب داخل دوزخ ميشوند و حال منافقان از ايشان سختتر است اشعث گفت به خدا سوگند كه مثل اين جواب را نشنيدهام به خدا سوگند كه هرگز بسوى مثل اين برنميگردم و چنين سؤالى نميكنم بعد از آن فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس مردى از اقصاى مسجد برخاست در حالتى كه تكيه بر عصا داشت و پيوسته پا بر سر مردم در ميگذاشت تا آنكه به حضرت نزديك شد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين مرا دلالت كن بر كارى كه چون من آن را بجا آوردم خدا مرا از آتش دوزخ نجات دهد حضرت فرمود كه اى مرد بشنو و بفهم و يقين كن دنيا بسه چيز بر پا شده بعالم گويا كه بعلم خود عملكننده باشد و به بىنيازى كه بمالش بر اهل دين خداى عز و جل بخل نكند و به فقير صابر پس هر گاه عالم علم خود را بپوشد و غنى بمالش بخل كند و فقير صبر نكند در نزد آنها ويل و ثبور و وا ويلاه و وا ثبوراه بايد گفت و در نزد آنها خداشناسان مىشناسند كه خانه برگشت بسوى آغازش يعنى بسوى كفر بعد از ايمان اى سائل پس فريفته مشو ببسيارى مسجدها و گروهى كه تنهاى ايشان مجتمع و دلهاى ايشان پراكنده است جز اين نيست كه مردم بر سه
التوحيد ( اسرار توحيد يا ترجمه كتاب توحيد ) ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: اردكانى
ص٣٥٢