محمد ، پسر على . خداوندا ! به درستى كه من ميل مىكنم به تو ، ( يا ميل مىدهم تو را در سينه او ) ، و پناه مىبرم به تو از بدى او » ، بعد از آن به جمّال فرمود كه : « روانه شو » . و چون ربيع حاجب بود و [ در ] خانهء ابوالدّوانيق آن حضرت را استقبال كرد ، به وى عرض نمود كه :
يا اباعبداللَّه ! باطنش بر تو چه سخت است ، و بسيار عداوت تو را در دل دارد ، هر آينه از او شنيدم كه مىگفت : به خدا سوگند كه درخت خرمايى را از براى ايشان وا نگذارم ، مگر آنكه آن را قطع كنم و ببرم ، و نه مالى را ، مگر آنكه آن را غارت كنم ، و نه ذرّيّهاى را ، مگر آنكه ايشان را اسير كنم و به بردگى بگيرم . ربيع گفت كه : حضرت به طريق همس چيز پنهانى گفت و لبهاى خود را جنبانيد ، و چون داخل شد ، سلام كرد و نشست ، و ابوجعفر جواب سلام آن حضرت را باز داد .
بعد از آن گفت : بدان و آگاه باش ! به خدا سوگند كه قصد كردهام كه نخلى را از براى شما وا نگذارم ، مگر آنكه آن را ببرم ، و نه مالى را ، مگر آنكه آن را فرا گيرم . پس حضرت صادق عليه السلام به او فرمود كه : « يا اميرالمؤمنين ! به درستى كه خداى عز و جل ايّوب را آزمود ، پس صبر نمود ، و به داود عطا كرد ، پس شكر آن را به جا آورد ، و يوسف را قدرت و توانايى داد ، پس برادران را آمرزيد ، و تو از اين نسلى و اين نسل نمىآورد ، مگر آنچه را كه به آن شباهت داشته باشد » . ابوالدّوانيق گفت كه : راست گفتى ، از شما عفو كردم .
حضرت به او فرمود كه : « يا اميرالمؤمنين ! به درستى كه كسى خونى را از ما اهل بيت نيافته ، و يكى از ما را نكشته ، مگر آنكه خدا پادشاهيش را از او ربوده » . ابوالدّوانيق به اين جهت در خشم شد و آتش خشمش برافروخت و از شدّت آن سوخت . حضرت فرمود كه :
« يا اميرالمؤمنين ! با مدارا باش و آرام بگير ! به درستى كه اين پادشاهى در آل ابىسفيان بود ، و چون يزيد ، امام حسين عليه السلام را شهيد كرد ، خدا پادشاهىاش را از او ربود و آن را به آل مروان ميراث داد . و چون هشام ، زيد را شهيد كرد ، خدا پادشاهيش را از او ربود و آن را به مروان بن محمد ميراث داد . و چون مروان ، ابراهيم را كشت ، خدا پادشاهىاش را از او ربود و آن را به شما عطا فرمود » .
ابوالدّوانيق گفت : راست گفتى ، آنچه مىخواهى بياور و هر مطلبى كه دارى بگو تا حاجتهاى تو را رفع كنم .
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 517
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٥١٧