بر دلش خواهش چيزى خطور نكند ، مگر آنكه آن درخت ، آن را به نزدش آورد ، و اگر سوارِ صاحب كوششى صد سال در سايهء آن برود ، از سايهء آن بيرون نرود ، و اگر كلاغى از زير آن پرواز كند ، به اعلاى آن نرسد ، تا آنكه از شدّت پيرى فرو افتد ؛ پس البتّه در اين رغبت كنيد ، به درستى كه مؤمن در كار نفس خود مشغول ، ( يا مؤمن كسى است كه نفسش به كارى مشغول است ) ، و مردم از او در راحت و آسايش ، و چون شب درآيد و تاريكى آن او را فرو گيرد ، روى خود را چون فرش بگستراند و از براى خداى عز و جل به مكارم [ / اعضاى گرامى ] بدن خويش سجده كند ، و با كسى كه او را آفريده ، مناجات نمايد ، در باب رهانيدن گردنش از بند عذاب . آگاه باشيد ! كه اين چنين بايد بود ، پس همچنين باشيد » .
2310 / 31 . از او ، از اسماعيل بن مهران ، از سيف بن عميره ، از سليمان بن عمرو نخعى روايت است كه گفت : و نيز حديث كرد مرا حسين بن سيف ، از برادرش على ، از سليمان ، از آنكه او را ذكر كرده ، از امام محمد باقر عليه السلام كه فرمود : « پيغمبر صلى الله عليه و آله سؤال شد از خوبان از بندگان . فرمود كه : آنانند كه چون نيكى به جا آورند ، شاد شوند ، و چون بدى كنند ، آمرزش طلبند ، و چون عطا شوند ، شكر گذارند ، و چون مبتلا گردند ، شكيبايى ورزند ، و چون خشم گيرند ، بيامرزند » .
2311 / 32 . و به اسناد خويش روايت كرده است ، از امام محمد باقر عليه السلام كه فرمود :
« پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : به درستى كه برگزيدگان شما اولوا النّهى و صاحبان عقلهايند . به آن حضرت عرض شد كه : يا رسول اللَّه ! اولوا النّهى كيانند ؟ فرمود كه : ايشان صاحبان خلقهاى نيك ، و عقلهاى گرانمايه ، و پيوند به خويشان ، و نيكوكاران با پدران و مادرانند ، و آنانند كه فقيران و همسايگان و يتيمان را بازجويى و رعايت مىنمايند ، و طعام را به مردم مىخورانند ، و سلام را در عالم فاش مىگردانند ، و نماز مىگذارند و مردمان در خواب و بىخبرانند » .
2312 / 33 . از او ، از هيثم نهدى ، از عبدالعزيز بن عمر ، از بعضى از اصحاب خويش ، از يحيى بن عمران حلبى روايت كرده است كه گفت : به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كردم كه : كدام يك از خصلتها نيكوتر است كه با مرد باشد ؟ فرمود : « وقار و آرامى كه بدون هيبت و ترس باشد ، و جودى كه طلب مكافات و سزاجويى با آن نباشد ، و مشغول بودن به
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 591
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٥٩١