پس چيست آنچه از تو مىبينم ، از آن زمان كه مهاجرت كردى و از دين من بيرون رفتى ، و در ملّت حنيفيّه كه دين اسلام است داخل شدى ؟ گفتم كه : مردى از فرزندان پيغمبر ما مرا به اين امر فرمود . مادرم گفت كه : اين مرد پيغمبر است ؟ گفتم : نه ، و ليكن پسر پيغمبر است . گفت كه : اى فرزند عزيز من ! اينك پيغمبر است ؛ زيرا كه اينها وصيّتهاى پيغمبران است . گفتم كه :
اى مادر من ! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد بود ، و ليكن آن حضرت پسر پيغمبر است .
مادرم گفت كه : اى فرزند عزيز من ! دين تو از هر دينى بهتر است ، آن را بر من عرضه كن ؛ پس من آن را بر مادرم عرضه كردم و مادرم در دين اسلام داخل شد ، و او را تعليم دادم كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا كه آخر نمازها است به جا آورد . و در همان شب او را عارضهاى روى داد و ناخوش شد ؛ پس گفت كه : اى فرزند عزيز من ! آنچه را كه به من تعليم دادى بر من اعاده كن و دو مرتبه بگو ؛ پس من آن را بر مادرم اعاده كردم ، و به آن اقرار نمود و وفات كرد ، و در هنگامى كه صبح كرد ، مسلمانان كسانى بودند كه او را غسل دادند ، و من كسى بودم كه بر او نماز كردم و در قبرش فرود آمدم .
2018 / 12 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از على بن حكم و چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند ، از احمد بن ابىعبداللَّه ، از اسماعيل بن مهران و هر دو ، از سيف بن عميره ، از عبداللَّه بن مسكان ، از عمّار بن حيّان كه گفت : امام جعفر صادق عليه السلام را خبر دادم به نيكى پسرم اسماعيل . به من فرمود كه : « هر آينه او را دوست مىداشتم و دوستيم به او زياد شد . به درستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهر رضاعى داشت ، و به خدمت آن حضرت آمد .
چون پيغمبر به خواهر خود نظر كرد ، به ديدنش شاد و خوشحال شد ، و لحاف خود را از برايش گسترد و او را بر بالاى آن لحاف نشانيد . بعد از آن شروع فرمود كه با او حديث مىكرد و سخن مىگفت و در رويش مىخنديد . بعد از مدّتى آن زن برخاست و رفت و برادرش آمد ؛ پس پيغمبر آن تعارف و نوازشى كه با خواهر كرده بود ، با برادر نكرد . به آن حضرت عرض شد كه : يا رسول اللَّه ! با خواهرش نوازشى كردى كه با او نكردى ، با آنكه او مرد است .
فرمود : زيرا كه خواهرش به پدر و مادرش از او نيكوكارتر بود » .
2019 / 13 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از على بن حكم ، از سيف بن عميره ، از عبداللَّه بن مسكان ، از ابراهيم بن شعيب روايت كرده است كه گفت : به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كردم كه : پدرم بسيار پير و ناتوان شده است ، و چون كارى را اراده
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 411
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤١١