تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
تعالى - بنده‌اى را از ثواب عطا مىكند بر حسن‌خلق ، چنان كه عطا مىكند به آنكه در راه خدا جهاد مىكند و صبح و شام بر سر آن مىرود » ( كه هميشه مشغول آن است ) . 1757 / 13 . از او ، از عبداللَّه حجّال ، از ابوعثمان قابوسى ، از آنكه او را ذكر كرده ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه فرمود : « به درستى كه خداى - تبارك و تعالى - اخلاقى چند از اخلاق دوستان خويش را به رسم عاريه به دشمنان خود داده ، تا دوستانش با دشمنانش در دولت‌هاى ايشان زندگانى كنند » . و در روايت ديگر است كه : « اگر اين نبود ، دوستى را از براى خدا وا نمىگذاشتند ، مگر آنكه او را مىكشتند » . 1758 / 14 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از حمّاد بن عيسى ، از حسين بن مختار ، از علا بن كامل روايت كرده است كه گفت : امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : « چون با مردم به هم‌آميزى ، پس اگر بتوانى كه آميزش نكنى با يكى از مردمان ، مگر آنكه دست بلندتر تو كه دست بخشنده است ، بر او باشد ، چنان كن ؛ زيرا كه در بنده‌ى خدا بعضى از تقصير و كوتاهى در امر عبادت مىباشد و او را خلق خوشى مىباشد كه خدا او را به آن خلقى كه دارد ، به درجهء روزه‌دارى كه به عبادت ايستاده باشد ، مىرساند » . 1759 / 15 . چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‌اند ، از احمد بن ابىعبداللَّه ، از پدرش ، از حمّاد بن عيسى ، از حريز بن عبداللَّه ، از بحر سقّاء كه گفت : امام جعفر صادق عليه السلام به من فرمود كه : « اى بحر ! خوش‌خلقى باعث سرور و شادى است » . پس فرمود : « آيا نمىخواهى كه تو را خبر دهم ، به حديثى كه در دست هيچ‌يك از اهل مدينه نيست ؟ كه هيچ‌كدام آن را نمىدانند ؟ » . عرض كردم : بلى ، مىخواهم . فرمود : « در بين اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى در مسجد نشسته بود ، ناگاه كنيز بعضى از انصار آمد ، و آن انصارى ايستاده بود ؛ پس آن كنيز گوشهء جامهء حضرت را گرفت ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله براى آن كنيز برخاست و آن كنيز هيچ نگفت . و پيغمبر صلى الله عليه و آله به او هيچ نفرمود ، تا آنكه سه مرتبه چنين كرد . و پيغمبر در مرتبهء چهارم به جهت او برخاست ، و آن كنيز در پشت سر حضرت بود ؛ پس قطعه‌اى را از جامهء حضرت گرفت و برگشت . مردم به آن كنيز گفتند كه : خدا با تو بكند ، آن‌چه بايد كرد . سه مرتبه رسول خدا صلى الله عليه و آله را حبس كردى كه به او هيچ نمىگفتى ، و آن حضرت هيچ با تو نمىفرمود . چه حاجت به آن حضرت داشتى ؟ گفت : بيمارى داشتيم ، و كسان من مرا فرستادند كه پاره‌اى از جامهء آن