تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
1606 / 8 . على بن ابراهيم ، از احمد بن محمد بن خالد ، از حسن بن حسين ، از محمد بن سنان ، از ابوسعيد مكارى ، از ابوحمزهء ثمالى ، از حضرت على بن الحسين - صلوات اللَّه عليهما - روايت كرده است كه فرمود : « مردى با كسان خود به كشتى سوار شدند و كشتى ايشان شكست . و از كسانى كه در كشتى بودند كسى از غرق نجات نيافت ، مگر زن آن مرد كه بر تخته‌اى از تخته‌هاى كشتى بند شد و نجات يافت و رفت تا به جزيره‌اى از جزيره‌هاى دريا پناه برد . و در آن جزيره مردى بود كه راهزنى مىنمود و از براى خدا حرمتى را وا نگذاشته بود ، مگر آنكه هتكِ آن كرده ، جميع فسوق و معاصى را به جا آورده بود . و آن فاسق به آمدن آن زن دانا نشد ، ومگر در حالى كه آن زن بر بالاى سرش ايستاده بود ؛ پس سر خود را به سوى آن زن بلند كرد و گفت كه : انسانى يا جن ؟ آن زن گفت : انسانم ؛ پس آن مردِ فاسق يك سخن با او نگفت ، تا آنكه نسبت به او نشست ، در حالى كه مرد نسبت به زن خويش مىنشيند ( يعنى در ميان دو پايش نشست و به صورت مُجامع درآمد ) . و در هنگامى كه قصد كرد كه با آن زن درآميزد ، ( زن ) به لرزه درآمد و مضطرب گرديد . فاسق گفت : تو را چه مىشود كه مىلرزى ؟ گفت كه : از اين مىترسم . و به دست خويش به جانب آسمان اشاره كرد ( يعنى از خدا مىترسم ) . گفت كه : هيچ مرتبه از اين كار كرده‌اى ؟ گفت : نه سوگند به عزّت خدا . گفت كه : تو چنين مىترسى و هرگز از اين كار نكرده‌اى ، و خود به اختيار خود اين كار نمىكنى ؛ بلكه من تو را به جبر بر اين داشته‌ام ، پس به خدا سوگند كه من به اين ترس و بيم ، از تو اولى و احقّم » . حضرت فرمود : « پس برخاست ، و هيچ چيز به جا نياورد و ترك آن عمل كرد و به سوى اهل خود برگشت . و او را قصد و همّتى نبود ، مگر توبه و بازگشت به سوى خدا ؛ پس در بين آنكه مىرفت ، ناگاه راهبى به او برخورد كه در آن راه مىرفت . و چون پاره‌اى راه رفتند ، آفتاب كه بر ايشان تابيده بود ، بسيار گرم شد . راهب به آن جوان گفت كه : خدا را بخوان و دعا كن كه ابرى بفرستد ، تا بر سر ما سايه افكند ، كه آفتاب بر ما تابيده و بسيار گرم شده . جوان گفت كه : هيچ خوبى را از براى خويش در نزد پروردگارم نمىدانم ، كه به سبب آن جرأت كنم بر آنكه از او چيزى بخواهم . راهب گفت : پس من دعا مىكنم و تو آمين مىگويى . گفت : آرى ؛ پس راهب شروع كرد كه دعا مىكرد و جوان آمين مىگفت ؛ پس چيزى نبود كه سريع‌تر باشد از آن‌كه پارچهء ابرى بر سر ايشان سايه افكند - يعنى بلافاصله ابر ايشان را سايه كرد - . پس ايشان زمانى دور و دراز ، از آن روز ، در زير سايهء آن ابر رفتند . بعد از آن ، راه