سؤال نمودم كه كيست آنكه بعد از تو امام مىباشد ؟ مرا خبر داد كه تو امامى بعد از او . و چون حضرت صادق عليه السلام وفات فرمود ، مردم به طرف راست و چپ رفتند و حيران بودند ، و من و يارانم قايل بوديم به امامت در شأن تو . پس تو نيز مرا خبر ده كه كيست آنكه بعد از تو امام مىباشد از فرزندانت ؟ فرمود كه : « پسرم فلانى » .
829 / 13 . احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ضحّاك بن اشعث ، از داود بن زَربى روايت كرده است كه گفت : مالى را به خدمت امام موسى كاظم عليه السلام آوردم ، پس بعضى از آن را گرفت ، و برخى از آن را وا گذاشت . عرض كردم كه : خدا تو را به اصلاح آورد ، براى چه آن را در نزد من گذاشتى ؟ فرمود : « به درستى كه صاحب امر امامت ، اين را از تو طلب خواهد نمود » .
پس چون خبر وفات آن حضرت به ما رسيد ، پسرش ، حضرت امام رضا عليه السلام ، مرا طلبيد و آن مال را از من خواست و من آن را تسليم آن حضرت كردم .
830 / 14 . احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ابوالحكم ارمنى روايت كرده است كه گفت : حديث كرد مرا عبداللَّه بن ابراهيم بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابىطالب ، از يزيد بن سليط زيدى و ابوالحكم گفت : و نيز مرا خبر داد عبداللَّه بن محمد بن عمارهء جَرمى ، از يزيد بن سليط كه گفت : امام موسى كاظم عليه السلام را ملاقات كردم در بين راه مكّه و ما ارادهء عُمره داشتيم . عرض كردم كه : فداى تو گردم ، آيا اين موضعى را كه ما در آن هستيم ، خوب مىشناسى ؟ حضرت فرمود : « آرى ، پس آيا تو اين را خوب مىشناسى ؟ » عرض كردم : آرى ، من با پدرم در اينجا تو را ملاقات كرديم ، و تو با حضرت صادق عليه السلام بودى و برادران تو با آن حضرت بودند .
پس پدرم به آن حضرت عرض كرد كه : پدر و مادرم فداى تو باد ! همهء شما امامان مطهر و معصوميد و كسى از مرگ ، عارى نمىباشد ( و هر كسى لباس مرگ را خواهد پوشيد ) ، پس نشانهاى را براى من بيان فرما كه حديث كنم به آن ، كسى را كه بعد از من ، مرا جانشين مىشود ، تا گمراه نگردد .
فرمود : « آرى اى ابو عبداللَّه ، اين جماعت فرزندان منند و اين سيّد و بزرگ ايشان است » و اشاره فرمود به سوى تو و فرمود كه : « به او تعليم شده كه حكمتها ( يا حكم ) ، در ميان مردمان و فهم و سخاوت و معرفت به آنچه مردم به آن محتاجاند و آنچه در آن اختلاف دارند از امر دين و دنياى خويش ، و در اوست خوش خلقى و حسن جواب و او درى است از درهاى
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٩٩