پس به سوى او بيرون رو و از او بپرس .
فصّاد گفت كه : كشتى كوچكى را كرايه كردم تا بصره و آمدم به اهواز ، پس به فارس رفتم ، به نزد صاحب خود و اين خبر را به او دادم ، به من گفت كه : چند روزى مرا مهلت ده . من او را مهلت دادم ، بعد از آن به نزد وى آمدم كه جواب بگيرم ، گفت كه : اين را كه از اين مرد حكايت مىكنى ، حضرت مسيح عليه السلام در عمر خويش يك مرتبه آن را كرده است .
1354 / 25 . على بن محمد ، از بعضى از اصحاب ما روايت كرده است كه گفت : محمد بن حُجر به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشت و از عبدالعزيز بن دُلَف و يزيد بن عبداللَّه شكايت داشت . حضرت به او نوشت : « امّا عبدالعزيز ، خدا تو را از او كفايت كرده و از او خلاص شدى ، و امّا يزيد ، تو را با او ايستادنى است در نزد خداى تعالى و خدا در ميان شما حكم خواهد كرد » . پس عبدالعزيز مرد ، و يزيد محمد بن حُجر را كشت .
1355 / 26 . على بن محمد ، از بعضى از اصحاب ما روايت كرده است كه گفت : امام حسن عليه السلام را به نِحرير خادم سپردند ، پس نحرير بر آن حضرت تنگ مىگرفت و او را آزار مىكرد . راوى مىگويد كه : زن نِحرير ، به نحرير گفت : واى بر تو ، از خدا بپرهيز ، نمىدانى كه كى در منزل تو است ( و آن زن خوبى و صلاح آن حضرت را به نحرير شناسانيد ) و گفت كه :
من بر تو از او مىترسم كه به جهت او ، به بلايى گرفتار شوى . نِحرير گفت كه : البتّه او را در ميان درندگان ( يعنى : شيران ) خواهم انداخت و با آن حضرت چنين كرد . پس ديدند كه آن حضرت عليه السلام ايستاده ، نماز مىكرد و آن شيران در حوالى و گرداگرد او بودند .
1356 / 27 . محمد بن يحيى ، از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه گفت : بر امام حسن عسكرى عليه السلام داخل شدم و از او خواستم كه بنويسد تا به خطّش نظر كنم و آن را بشناسم . چون نامهء آن حضرت بر من وارد شد ، فرمود : « مىنويسم » . بعد از آن فرمود كه : « اى احمد ، به درستى كه خطّ بر تو مختلف مىشود از ميان دو قلم از قلم درشت تا قلم ريزه ( و مراد ، اين است كه خطّى كه من بنويسم ، نمىتوانى كه همان را سر مشق خود كنى و نامهاى كه بر تو وارد شود و به من منسوب باشد ، به همين بشناسى ) ؛ زيرا كه خط به اعتبار درشتى و ريزكى قلم ، تفاوت مىكند . پس به سبب تفاوت آن ، شك مكن » .
بعد از آن دوات را طلبيد و نوشت و شروع كرد كه مَد بر مىداشت از قعر دوات تا دهن
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 753
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٥٣