بنىعبّاس و صالح بن على و غير ايشان كه براى تحريص صالحِ طالح بر اذيّت و آزار امام عليه السلام رفته بودند ، اين را شنيدند ، نوميد برگشتند .
1353 / 24 . على بن محمد ، از حسن بن حسين روايت كرده است كه گفت : حديث كرد مرا محمد بن حسن مكفوف و گفت كه : حديث كرد مرا بعضى از اصحاب ما ، از بعضى از رگ زنان سرّ من رأى كه از جملهء ترسايان بود كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام روزى در وقت نماز ظهر به طلب او فرستاد و فرمود كه : « اين رگ را فصد « 1 » كن » ، و آن فصّاد گفت كه :
رگى به من نمود كه من آن را از جملهء رگهايى كه فصد مىشود ، نفهميده بودم و هرگز نديده بودم كه كسى آن را فصد كرده باشد ، پس من در دل خود گفتم كه : امرى از اين عجيبتر نديدم ، مرا امر مىكند كه در وقت ظهر فصد كنم و اين وقت ، وقت فصد نيست ؛ چه هوا در نهايت گرمى است و دويم آنكه اين رگ ، رگى است كه آن را نمىفهمم .
بعد از آن به من فرمود كه : « منتظر باش كه ديگر باره تو را خواهم طلبيد و در اين خانه باش » و چون شام كردم مرا طلبيد و فرمود كه : « خون را رها كن » ، من رها كردم . بعد از آن گفت :
« ببند » ، من بستم . و فرمود كه : « در خانه باش » و چون نصف شب شد ، به سوى من فرستاد و فرمود كه : « خون را رها كن » .
فصّاد گفت كه : من تعجّب كردم بيشتر از تعجّبى كه اوّل كرده بودم و خوشم نيامد كه از او بپرسم كه چرا چنين مىكند ؟ و گفت كه : به گشودن رگ ، خون را رها ساختم ، پس خون سفيدى بيرون آمد كه گويا نمك بود . بعد از آن فرمود كه : « خون را حبس كن » . فصّاد گفت كه :
خون را حبس كردم و گفت كه : بعد از آن فرمود كه : « در خانه باش » و چون صبح كردم قهرمان و كارفرماى خويش را امر فرمود كه سه اشرفى به من دهند . من آن را گرفتم و بيرون آمدم تا آنكه آمدم به نزد پسر بَختِيشوع طبيب نصرانى و اين قصّه را بر او خواندم .
فصّاد گفت كه : پسر بَختِيشوع گفت : به خدا سوگند ، كه من نمىفهمم كه چه مىگويى و آنچه مىگويى ، نمىدانم و آن را در چيزى در طب نشناختهام و در كتابى نخواندهام ، و چنان نمىدانم كه كسى در اين روزگار داناتر باشد به كتابهاى نصرانيّت از فلان كس فارسى .
هامش
( 1 ) . فصد كردن ، به معناى رگ زدن است .