كه : « خدا چشم تو را بر تو حبس كند و نگذارد كه برود » . پس آن چشم درست به حال آمد . و در آخر آن نامه نوشته بود كه : « خدا تو را مزد دهد و ثواب تو را نيكو گرداند » و من به جهت اين عبارت ، بسيار غمناك شدم ؛ چه اين عبارت دلالت بر تعزيه و پُرسه دادن دارد .
راوى مىگويد كه : در كسان خويش كسى را نداشتم كه مرده باشد و چون بعد از چند روزى شد ، خبر وفات پسرم طيّب به من رسيد ، پس دانستم كه آن تعزيه از براى او بوده است .
1347 / 18 . اسحاق روايت كرده و گفته است كه : حديث كرد مرا عمر بن ابى مسلم و گفت كه : در سرّ من رأى مردى از هل مصر بر ما وارد شد كه او را سيف بن ليث مىگفتند و مىخواست كه به مهتدى تظلّم كند . « 1 » حاصل آنكه : شكايت داشت در باب مزرعهاى كه داشت و شفيع خادم ، آن مزرعه را از او غصب كرده بود و او را از آن بيرون كرده بود . پس ما بر او اشاره نموديم كه عريضهاى به حضرت امام حسن عليه السلام بنويسد و از آن حضرت آسانى امر آن مزرعه را در خواهد . بعد از آنكه نوشت ، حضرت به او نوشت كه : « بر تو باكى نيست و مزرعهات به تو ردّ خواهد شد . پس به نزد سلطان مرو و وكيل شفيع خادم را كه اين مزرعه در دست اوست ، ملاقات كن و او را بترسان از پادشاهى كه از همهء پادشاهان بزرگتر است ؛ يعنى : خدا كه پروردگار عالميان است » .
بعد از آن ، او را ملاقات كرد ، پس وكيلى كه مزرعه در دستش بود ، به آن مرد مصرى گفت كه : شفيع به من نوشت در هنگامى كه تو از مصر بيرون رفتى كه تو را بطلبم و مزرعه را به تو ردّ كنم . بعد از آن ، به حكم قاضى - يعنى : پسر ابى الشوارب - و شهادت شهودان ، مزرعه را بر او ردّ نمود و محتاج نشد كه به نزد مهتدى رود و آن مزرعه به او منتقل شد و در دستش آمد و آن را بعد از اين ، خبرى نشد .
راوى مىگويد كه : همين سيف بن ليث مرا خبر داد و گفت كه : در هنگامى كه از مصر بيرون آمدم ، پسرى داشتم كه بيمار بود ، او را وا گذاشتم و پسر ديگرم را نيز وا گذاشتم كه سالش از آن پسر بيمار بيشتر بود ، و آن پسر بزرگ وصىّ و قيّم من بود در باب عيال من و در خصوص اموال و مزارع من ، پس به خدمت امام حسن عليه السلام نوشتم و از آن حضرت سؤال كردم كه : براى پسر بيمارم دعا كند . حضرت در جواب من نوشت كه : « پسر بيمارت عافيت يافت
هامش
( 1 ) . و تظلّم ، از بيداد كسى ناليدن و شكايت كردن از آن است . ( مترجم )