آن حضرت اين را قصد فرموده بود ، به آن سخنى كه فرمود ( و شايد كه امر كردن آن حضرت راوى را به سودا كردن آن اسب ، به جهت اين باشد كه مىدانست كه او سودا نخواهد كرد ، پس اظهار اين به جهت مجرّد اظهار معجزه است ، يا به جهت اين بود كه حضرت مىدانست كه آن اسب در نزد مشترى هلاك نمىشد ؛ زيرا كه مقدّر تلف مال راوى بود ، با آنكه حكم هر واقعهاى پيش از وقوع با بعد از وقوع آن مخالفت دارد ؛ اگر چه وقوع بر سبيل يقين باشد . و بالجمله مجرّد چنين امرى ، موجب هيچ ناخوشى حتّى خلاف اولى نخواهد بود . تتّمهء حديث آنكه : ) .
راوى مىگويد كه : بعد از چند روز بر امام حسن عليه السلام داخل شدم و من با خود مىگفتم كه :
كاش آن حضرت اسبى به من مىداد كه به جاى آن اسب باشد ؛ زيرا كه من به فرمودهء او غمناك شدم و چون نشستم ، فرمود : « آرى ، به جاى آن اسب حيوانى به تو مىدهم . اى غلام ، يابوى كُمَيت مرا به او بده » و فرمود كه : « اين يابو ، از اسب تو بهتر است و دويدنش بيشتر و عمرش درازتر » .
1345 / 16 . اسحاق روايت كرده و گفته است كه : حديث كرد مرا محمد بن حسن بن شمّون و گفت كه : حديث كرد مرا احمد بن محمد و گفت كه : به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم در هنگامى كه مهتدى ( يعنى : محمد بن واثق عبّاسى ) شروع كرد در كشتن غلامان و لشكر خود كه : اى آقاى من ، حمد از براى خدايى كه او را از اذيّت ما مشغول گردانيد ؛ زيرا كه خبر به من رسيد كه او تو را تهديد مىكرده و شاخْ شانه مىكشيده است و مىگفته : به خدا سوگند ، كه ايشان را از روى زمين بيرون مىكنم و جلاى وطن مىدهم .
حضرت امام حسن عليه السلام به خطّ مبارك خويش فرمان همايون نوشت كه : « همين عمر او را بيشتر كوتاه كرد . پنج روز را به شمار ، و به امروز ابتدا كن كه امروز و چهار روز ديگر كه بگذرد ، در روز بعد كه روز ششم است ، كشته مىشود ؛ بعد از خوارى و استخفاف تمام كه به او برسد » . و چنانچه آن حضرت عليه السلام فرموده بود ، واقع شد .
1346 / 17 . اسحاق روايت كرده و گفته است كه : حديث كرد مرا محمد بن حسن بن شمّون و گفت كه : به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم و از آن حضرت سؤال كردم كه خدا را بخواند و براى من دعا كند ، به جهت درد چشمى كه داشتم و يكى از چشمهاى من از كار رفته و ضايع شده بود ، و چشم ديگر در شُرُف رفتن و نزديك به ضايع شدن بود . حضرت به من نوشت
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 743
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٤٣