و پسر بزرگ كه وصىّ و قيّم تو بود ، مرد ، پس خدا را حمد كن و جزع مكن كه مزدت فرو مىريزد » .
بعد از آن ، خبر به من رسيد كه پسرم از بيمارى كه داشت ، عافيت يافته و پسر بزرگم مرده در همان روزى كه جواب امام حسن عليه السلام بر من وارد شد .
1348 / 19 . اسحاق روايت كرده و گفته است كه : حديث كرد مرا يحيى بن قُشيرى ( يا قنبرى ) كه از اهل ده سماقير « 1 » ( يا سماقين است بنابر اختلاف نسخ كافى در هر دو لفظ ) . و گفت كه : حضرت امام حسن را وكيلى بود كه با آن حضرت در خانهاش اطاقى را فرا گرفته بود ، و در آن حجره با آن وكيل ، غلامى گرجى بود ، پس وكيل اراده كرد كه غلام را بر خويش داخل كند و غلام ابا و امتناع كرد ، مگر آنكه شراب نبيذى از برايش بياورد . وكيل از برايش چاره كرد و نبيذ را آورد ، بعد از آن او را بر خويش داخل نمود و ميان او و امام حسن عليه السلام سه در فاصله بود كه هر سه قفل آنها بسته بود .
راوى مىگويد كه : وكيل مرا خبر داد و گفت كه : من بيدار بودم ، ناگاه ديدم كه درها گشوده مىشود تا آنكه حضرت به نفس نفيس خويش آمد و بر درِ حجره ايستاد و فرمود كه : « اى جماعت ، از خدا بپرهيزيد و از خدا بترسيد » و چون صبح كرديم ، امر فرمود كه آن غلام را بفروشند و مرا از خانه بيرون كنند .
1349 / 20 . اسحاق روايت كرده و گفته است كه : خبر داد مرا محمد بن ربيع سائى ( يا نسايى ، يا نشايى ، يا شيبانى ، بنابر اختلاف نسخ كافى ، و ليكن اوّل اصحّ است ) و گفت كه : در اهواز با مردى از جماعت ثَنَوية ( كه به دو خدا قائلاند ) مباحثه كردم ، بعد از آن به سرّ من رأى آمدم و چيزى از گفتار آن مرد ثَنَوىّ به دلم چسبيده بود و من بر درِ خانهء احمد بن خَضيب نشسته بودم ، ناگاه حضرت امام حسن عليه السلام رو آورد كه از دار عامّه بر مىگشت ، « 2 » و به سوى من نظر فرمود و به انگشت شهادت خويش اشاره نمود كه : « يكى و يگانه و تنهاست » . پس من افتادم و بىهوش شدم .
1350 / 21 . اسحاق ، از ابو هاشم جعفرى روايت كرده است كه گفت : روزى بر امام حسن
هامش
( 1 ) . در نسخهء موجود ، اين ده ، به نام قير آمده است : تسمّى قير .
( 2 ) . و دار عامّه ، خانهاى است كه همه كس در آن داخل مىشوند . و ظاهر اين است كه خانهء خليفه مراد باشد ، يعنى : حضرت از خانهء خليفه بر مىگشت در روز اجتماع مردم ؛ چون روز عيد . ( مترجم )