آورده بود ، و من در شبْ دوايى معطش « 1 » خورده بودم ، پس اوّل كسى كه در صبح بر او داخل شد من بودم ، و تشنگى به من رسيد و ناخوش داشتم كه آب طلب كنم . امام محمد تقى عليه السلام در روى من نظر كرد و فرمود : « گمان دارم كه تو تشنه باشى » . عرض كردم : بلى ، فرمود كه : « اى غلام » ، يا فرمود كه : « اى كنيز ، ما را آب ده » . من با خود گفتم كه : در اين ساعت به نزد او آبى مىآورند كه زهر در آن كردهاند و او را به آن مسموم مىگردانند و زهر را به او مىخورانند و به اين سبب ، غمناك شدم ، پس غلام آمد و آب با او بود . حضرت در روى من تبسّم فرمود و فرمود كه : « اى غلام ، آب را به من ده » ، پس آب را گرفت و نوشيد و به من داد و نوشيدم . بعد از آن نيز تشنه شدم و ناخوش داشتم كه آب طلب كنم ، و آن حضرت آنچه در مرتبهء اول كرده بود ، به جا آورد ، و چون غلام آمد و قدح آب با او بود ، با خود گفتم : مثل آنچه در مرتبهء اول گفته بودم . پس حضرت قَدح را گرفت و نوشيد و به من داد و تبسّم فرمود .
محمد بن حمزه مىگويد كه : اين مرد هاشمى به من گفت كه : من آن حضرت را گمان مىكنم چنانچه شيعيان مىگويند ( و مراد اين است كه گمانم آنكه آنچه ايشان مىگويند كه ابوجعفر عالم است به آنچه در دلها است ، حق باشد ، بعد از آنكه خود اين امر را از او مشاهده نمودم .
و در ارشاد شيخ مفيد چنين است كه : محمد بن حمزه مىگويد كه : محمد بن على هاشمى به من گفت : به خدا سوگند كه گمان دارم كه ابوجعفر عليه السلام آنچه را كه در نفوس است مىداند ، چنانچه رافضه مىگويند ) .
1315 / 7 . على بن ابراهيم ، از پدرش روايت كرده است كه گفت : گروهى از اهل نواحى از شيعيان ، رخصت طلبيدند كه بر امام محمد تقى عليه السلام داخل شوند ، پس ايشان را رخصت داد و داخل شدند و او را در يك مجلس از سى هزار مسأله سؤال كردند ، و آن حضرت عليه السلام همه را جواب داد ، و در آن هنگام او را ده سال بود .
1316 / 8 . على بن محمد ، از سهل بن زياد ، از على بن حَكم ، از دِعبِل بن على روايت كرده است كه دِعبل بر حضرت ابوالحسن امام رضا عليه السلام داخل شد و حضرت امر فرمود كه او را چيزى بدهند . دِعبل آن را گرفت و خدا را حمد نكرد . دِعبل مىگويد كه : حضرت فرمود : « چرا
هامش
( 1 ) . عطش آور .