تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
چيزى نوشته نشده بود ) كه موجب امتياز هر يك از آنها از ديگرى باشد ، و آنها بر من مشتبه شد ، و به اين سبب ، بسيار غمناك شدم . پس حضرت يكى از آن نامه‌ها را برگرفت و فرمود كه : « اين نامهء زياد بن شبيب است » . بعد از آن ، نامهء دويم را برداشت و فرمود كه : « اين نامهء فلان است » و اسم صاحب آن را برد . پس من مبهوت و حيران شدم ، و حضرت به سوى من نگريست و تبّسم فرمود . راوى مىگويد كه : حضرت سيصد دينار به من داد و مرا امر فرمود كه آن را به نزد بعضى از پسران عموى آن حضرت برم و فرمود كه : « آگاه باش كه زود باشد كه به تو بگويد كه مرا رهنمايى كن به هم پيشه و هم معامل كه به اين وجه متاعى را بخرد ، پس او را بر آن دلالت كن » . راوى مىگويد كه : آن دينارها را به نزد او آوردم ، به من گفت كه : اى ابو هاشم ، مرا دلالت كن بر هم معامل كه براى من به اين مبلغ متاعى را بخرد . گفتم : آرى بر چشم ، تو را دلالت مىكنم . و نيز راوى مىگويد كه : شتردارى با من سخن گفت در باب اين‌كه از برايش با آن حضرت سخنى چند بگويم كه حضرت او را در بعضى از امور خويش داخل گرداند ، و از جملهء كاركنان و خادمان خود قرار دهد . پس بر آن حضرت داخل شدم تا با آن حضرت در باب آن شتردار سخن گويم ، آن حضرت را يافتم كه چيزى مىخورد ، و با او جماعتى بودند و مرا ميّسر نشد كه با او سخن گويم . فرمود كه : « اى ابو هاشم ، طعام بخور » و آن را در پيش روى من گذاشت . بعد از آن ابتدا به سخن فرمود ، بىآن‌كه من خواهش كنم و فرمود كه : « اى غلام ، متوجّه شو و نظر كن به شتردارى كه ابوهاشم او را آورده است و او را با خود ضمّ كن » . و نيز راوى مىگويد كه : روزى با آن حضرت در باغى داخل شدم و عرض كردم كه : فداى تو گردم ، من بر گل خوردن حريصم ، پس دعا كن كه خدا اين امر را از من بر طرف كند . پس آن حضرت ساكت شد ، و بعد از چند روز ابتدا به سخن فرمود بىآن‌كه من چيزى عرض كنم و فرمود كه : « اى ابوهاشم ، خدا گل خوردن را از تو بُرد » . ابوهاشم گفت كه : امروز چيزى در نزد من از گِل و گِل خوردن ، دشمن‌تر نيست . 1314 / 6 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از محمد بن على ، از محمد بن حمزهء هاشمى ، از على بن محمد ، يا محمد بن على هاشمى روايت كرده است كه گفت : بر امام محمد تقى عليه السلام داخل شدم در صبح دامادى آن حضرت ، در وقتى كه دختر مأمون را به خانه