تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
سرخ و سياه ( يعنى : عرب و عجم ) و همه در آن شركت دارند ، پس بينا شد هر كه بينا شد ، و راه راست يافت ، هر كه راه راست يافت . و كج‌روان تبه‌روزگار كور شدند و ضايع شد از ايشان آنچه آن را مىخواندند . و شهادت مىدهم كه ولىّ او به حكمتش گويا گرديد و آن‌كه كسانى كه پيش از او بوده‌اند از پيغمبران ، به حكمت بالغه گويا شدند ، و بر طاعت خدا يكديگر را يارى نمودند ، و از باطل و اهل آن و از پليدى و صاحب آن مفارقت و از راه ضلالت ، مهاجرت كردند ، و خدا ايشان را به طاعت خويش يارى كرد ، و ايشان را از معصيت نگاه داشت . پس ايشان خدا را دوستان و دين را ياورانند ، كه مردم را بر خير و خوبى ترغيب مىكنند ، و به آن امر مىفرمايند . ايمان آوردم به كوچك و بزرگ ايشان و يا آن‌كه ذكر كردم از ايشان و به آن‌كه ذكر نكردم . و ايمان آوردم به خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عالميان است . پس زنّار خويش را بريد ، و صليبِ از طلا را كه گردن خود اندخته بود ، پاره نمود و به حضرت عرض كرد كه : مرا امر كن تا آن‌كه زكات خويش را بگذارم در آنجا كه مرا امر مىفرمايى و بدهم به كسى كه تو صلاح مىدانى . حضرت فرمود كه : « در اينجا تو را برادرى هست كه بر دين مثل دين تو بوده ، و آن مردى است از خويشان تو ، از قبيلهء قيس بن ثعلبه ، و او در نعمت اسلام داخل گرديده ؛ چنانچه تو در نعمت آن داخل شدى ، پس با يكديگر مواسات و مجاورت كنيد ، و با هم برابر و همسايه باشيد ، و من فرود آوردن حقّ شما را در اسلام بر شما وا نخواهم گذاشت و به شما آنچه بايد برسانم مىرسانم » . عرض كرد كه : خدا تو را به اصلاح آورد ، به خدا سوگند كه من مال دار و بىنيازم و هر آينه وا گذاشته‌ام در منزل خويش سيصد اسب نر و ماده را كه قابليّت بالاى يكديگر رفتن ، به هم رسانيده‌اند ، كه همهء آنها كم‌سال و جوانانند و هزار شتر را نيز وا گذاشته‌ام و حقّ تو از خمس و زكات در آن حيوانات ( و بنابر بعضى از نسَخ كافى ، در آن اسبان و شتران ) تمام‌تر از حقّ من است ( و ظاهر اين است كه اين سخن را از روى تعارف و تواضع به حضرت عرض نموده باشد ) . حضرت فرمود كه : « تو آزاد كردهء خدا و رسول اويى و تو در حدّ نسب خويش بر همان حال كه بوده‌اى هستى ؛ ( چه آن شخص از بزرگان ترسا بود . حضرت فرمود كه چنين نيست
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 649 | الشيخ الكليني / محمد مرادى / اردكانى