كه نسب تو به واسطهء اسلام بر طرف شده باشد ، بلكه به حال خود باقى است .
و اسلام او نيكو گرديد و مسلمان خوبى شد و زنى از قبيلهء بنىفِهر را تزويج كرد ، و امام موسى كاظم عليه السلام پنجاه دينار شرعى كابين آن زن كرد ، از منافع موقوفات على بن ابىطالب عليه السلام و خدمتكارى به عبداللَّه عطا فرمود و منزلى از برايش آماده نمود و عبداللَّه در مدينه ماند تا امام موسى عليه السلام را از مدينه به سوى بغداد بيرون بردند و بيست و هشت شب بعد از بيرون بردن آن حضرت ، وفات كرد .
1293 / 5 . على بن ابراهيم و احمد بن مهران هر دو روايت كردهاند ، از محمد بن على ، از حسن بن راشد ، از يعقوب بن جعفر كه گفت : در نزد امام موسى كاظم عليه السلام بودم و مردى از اهل نجران يمن از راهبان و خداپرستان نصارا به خدمت آن حضرت آمد و با او زن عابدهاى از ايشان بود ، و فضل بن سَوّار از براى ايشان رخصت طلبيد . حضرت به فضل فرمود كه : « چون فردا شود ايشان را بياور در نزد چاه امّ خير » .
راوى مىگويد : فردا كه شد ، به خدمت امام عليه السلام رسيديم و آن قوم را يافتيم كه به خدمتش آمدهاند . پس آن حضرت امر فرمود كه بوريايى را كه از برگ خرما بافته بودند ، انداختند و آن حضرت نشست ، و ايشان نشستند . پس آن زن راهبه به مسائلى كه داشت ، ابتدا نمود و آن حضرت را از مسايل بسيار سؤال كرد و هر مسألهاى كه مىپرسيد ، حضرت او را جواب مىفرمود . و حضرت امام موسى عليه السلام آن را از چيزى چند سؤال كرد در باب سؤال آن حضرت جوابى در نزد آن زن نبود ( و نتوانست كه از هيچ يك از آنها جواب گويد ) ، پس آن زن مسلمان شد .
و آن مرد راهب رو به حضرت آورد و از او سؤال مىكرد و آن حضرت او را جواب مىفرمود در آنچه او را سؤال مىنمود . پس راهب گفت كه : من در دين خويش قوى بودم و كسى را از نصارا در زمين باقى نگذاشتم كه در علم به آنجا كه من رسيدهام ، رسيده باشد . و هر آينه شنيدم كه مردى هست در هند كه چون خواهد قصد بيت المقدس مىكند و در يك شبانه روز به سوى آن مىآيد ، و به منزل خويش در زمين هند بر مىگردد . و پس ، از احوال آن مرد سؤال كردم و پرسيدم كه : آن مرد در چه موضع از هند است ؟ به من گفته شد كه : در سُبذان مىباشد و از آن كسى كه اين خبر به من داد ، سؤال كردم از سبب اين امر ، در جواب گفت كه :
سببش دانستن اسم اعظم است كه آصف ، وزير سليمان ، بر آن ظفر يافت ، چون تخت پادشاه
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 651
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٥١