در دين ما در آيد و مسلمان گردد » .
آن ترسا عرض كرد كه : خدا تو را به اصلاح آورد ، من مىخواهم كه از تو سؤال كنم .
حضرت فرمود كه : « سؤال كن » . عرض كرد كه : مرا خبر ده از كتاب خدا كه بر محمد صلى الله عليه و آله فرو فرستاده شده ، و به آن گويا گرديده ، پس او را وصف فرموده به آنچه او را به آن وصف فرموده و فرموده كه :
« حم * وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ * فِيها »
، و بفرما كه تفسير آن ، در باطن چيست ؟ حضرت فرمود : « امّا حم ، مراد از آن ، محمد صلى الله عليه و آله است ، و اوست كه مذكور است در كتاب هود كه بر او فرو فرستاده شده و آن حرفهايش كم شده ( چه ميم در اوّل و دال در آخر آن افتاده ) ، و امّا كتاب مبين ، مراد از آن امير المؤمنين على عليه السلام است و امّا ليلة ، فاطمه عليها السلام است و امّا قول آن جناب :
« فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ »
« 1 » ، مىفرمايد كه : از اين ليله ، نيكان بسيار بيرون مىآيند و امام عليه السلام تفصيل آن نيكان را داده ، مىفرمايد كه پس ، مردى است صاحب حكمت ، و مردى ديگر است صاحب حكمت ، و نيز مردى ديگر است صاحب حكمت » ( و ليكن بر سه مرد اقتصار فرموده بر سبيل مثال ، نه بيان تمام و كمال . مىتواند كه اين كلام ، از كلام پيش جدا باشد و بنابر وجه دويم ، مراد از اوّل ، على بن ابىطالب و از دويم ، امام حسن و از سيم ، امام حسين عليهم السلام است ) .
آن مرد ترسا عرض كرد كه : اوّل و آخر از اين گروه مردان ( يعنى : امير المؤمنين و صاحب الزّمان از اين جماعت امامان عليهم السلام ) را براى من وصف كن ( و مىتواند كه معنى اين باشد كه : اوّل تا آخر همه را براى من بيان كن ) . حضرت فرمود كه : « صفتها مشتبه مىشود و موجب تعيين و تشخيص نمىشود ، و ليكن وصف مىكنم از براى تو آنچه را كه بيرون مىآيد از نسل سيم از اين گروه ( كه عبارت است از : حضرت امام حسين عليه السلام . و مىتواند كه مراد از سيم ، امام زين العابدين عليه السلام باشد ؛ زيرا كه آن حضرت ، از سيم امامانى است كه از ليله بيرون آمدهاند ، و ليكن اوّل ، اظهر است ) و به درستى كه كه او در نزد شما مذكور است ؛ در آن كتابها كه بر شما فرود آمده است ، اگر آنها را تغيير نداده باشيد ، و تحريف نكرده باشيد ، و كافر نشده باشيد ، و در زمان پيش چه كرديد ، يا در قديم كرديد آنچه كرديد » .
آن ترسا عرض كرد كه : آنچه دانستهام ، از تو نمىپوشم و تو را نسبت به دروغ نمىدهم ،
هامش
( 1 ) . دخان ، 1 - 4 .