« به سوى او برگرد و او را از من سلام برسان ، و به او بگو كه : من غلام تو رُفَيد را پناه دادم ، و در پناه تو فرستادم ، و چون چنين است ، او را به بدى كه نسبت به او كنى ، بر ميانگيزان و از جا به در مياور » .
رفيد مىگويد كه : من به حضرت عرض كردم كه : فداى تو گردم ، ابن هُبَيره ، مردى است شامى و رأى خبيثى دارد . فرمود : « برو به سوى او ، چنانچه به تو مىگويم » . بعد از آن رو به راه آوردم و چون در بين راه در بعضى از بيابانها بودم ، اعرابى رو به من آورد و گفت : به كجا مىروى ؟ به درستى كه من مىبينم روى كسى را كه كشته خواهد شد ( و مراد اين است كه نظر به علم قيافه ، آثار كشته شدن از روى تو پيداست ) . بعد از آن ، به من گفت كه : دست خود را بيرون آور ، من چنان كردم . گفت كه : اين دست ، كشته است . پس گفت : پاى خود را ظاهر كن ، من پاى خود را ظاهر كردم . گفت كه : اين پا ، پاى كشته است . پس گفت كه : تن خود را ظاهر گردان ، من چنان كردم . گفت كه : اين تن ، تن كشته است . پس گفت كه : زبان خود را بيرون آور ، من چنان كردم . گفت به من : برو كه بر تو باكى نيست ؛ زيرا كه در زبانت پيغامى هست كه اگر آن پيغام را به كوههاى استوار آورى ، تو را فرمانبردارى مىكنند .
رُفيد مىگويد كه : آمدم تا بر درِ ابن هُبيره ايستادم و رخصت طلبيدم كه داخل شوم ، و چون رخصت يافتم و بر او داخل شدم ، گفت كه : تو را آورده است آنكه پاىهايش با او خيانت كننده است ( و بنابر بعضى از نسَخ كافى ، تو را آورده است آنكه پاىهايش او را هلاك خواهد كرد ؛ چنانچه در فارسى مىگويند كه : خود پا به سلاخخانه آمدهاى ) . و ابن هبيره گفت كه : اى غلام نَطَع ، و شمشير را حاضر كن . « 1 »
رُفيد مىگويد كه : پس امر كرد كه شانهء مرا بستند و سر مرا محكم كردند و جلّاد بر سر من ايستاد كه ، گردن مرا بزند . گفتم كه : اى امير ، تو از روى قهر و غلبه بر من دست نيافتى ، و جز اين نيست كه من از پيش خود و به اختيار به نزد تو آمدهام ، و در اينجا قصّه هست كه آن را از براى تو ذكر مىكنم . بعد از آن ، تو به كار خود مشغول شو و هر كار كه مىخواهى بكن . گفت :
بگو . گفتم : با من خلوت كن . پس فرمود كه : كسانى كه در آنجا حاضر بودند ، بيرون رفتند .
هامش
( 1 ) . و نطع ، به فتح و كسر نون و سكون و فتح طا ، بساطى است از پوست . و طريقهء ايشان اين بود كه هرگاه مىخواستند كه كسى را بكشند ، نَطَعى در پيش روى ايشان پهن مىكردند و قدرى خاك بر روى آن مىريختند و آنكه را كه ارادهء كشتن او داشتند در بالاى نَطَع ، گردن مىزدند . ( مترجم )