به سلام تعميم داد و بعد از سلام ، نشست .
پس خشم هشام بر آن حضرت زياد شد ، به واسطهء آنكه آن حضرت سلام بر او به خلافت ، ترك فرمود ( و نفرمود كه : السّلام عليك ايّها الخليفه ) ، و بىرخصت او نشست ، و شروع كرد كه آن حضرت را سرزنش مىنمود و از جملهء آنچه به آن حضرت مىگفت اين بود كه مىگفت : اى محمد بن على ، هميشه مردى از شما عصاى مسلمانان را شكافته ( يعنى : با همهء ايشان مخالفت نموده و به راهى رفته كه كسى در آن سلوك ننموده ، و در ميان ايشان فتنه انداخته ) و مردم را به سوى خود دعوت كرده ، و گمان داشته كه او امام است ؛ از روى سفاهت و كم عقلى و كم علمى . و آن حضرت را به آنچه اراده داشت كه سرزنش كند ، سرزنش كرد و سكوت نمود .
آن قوم رو به حضرت آوردند و هر يك بعد از ديگرى او را سرزنش مىنمود تا يكى آخر ايشان ، كه همه او را سرزنش كردند ، تا به آخر رسيد . و چون آن قوم سكوت كردند ، حضرت برخاست و درست ايستاد و فرمود كه : « اى گروه مردمان ، كجا مىرويد و كجا اراده مىشود به شما ؟ ( يعنى : شما را خدا برد و شما چه كارهايد ، كه را به جايى مىتوانيد رسانيد ؟ ) به ما خدا اوّل از شما را هدايت نمود ، و به ما آخر از شما را ختم خواهد فرمود . پس اگر شما را پادشاه عاجلى هست ، ما را پادشاه آجلى خواهد بود ، و بعد از پادشاهى ما ، پادشاهى نيست ؛ زيرا كه ماييم اهل عاقبت . و خداى عزّوجلّ مىفرمايد كه :
« وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ »
« 1 » » .
پس هشام امر كرد كه آن حضرت را به زندان بردند ، و چون به زندان در آمد ، سخنى فرمود و به محض آن ، كسى در زندان باقى نماند ، مگر آنكه دست و پاى آن حضرت را بوسيد ، و به سوى او ميل به هم رسانيد . پس زندانبان به نزد هشام آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، من بر تو از اهل شام ترسانم از آنكه ميان تو و خلافتى كه دارى ، مانع شوند و آن را از دستت بگيرند ، و خبر آن حضرت را به او داد . پس امر كرد كه آن حضرت را از زندان بيرون آوردند ، و او و اصحابش را بر استر دُم بريده سوار كردند تا به مدينه باز گردانيده شوند ، و امر كرد كه چيزى براى ايشان بيرون نبرند ، و بازارها نچينند ( حاصل آنكه كسى چيزى به ايشان نفروشند ) ، و ميان ايشان و طعام و شراب مانع شد و نگذاشت كه نان و آب بردارند .
هامش
( 1 ) . قصص ، 83 .