عرض كردم كه : بر مىگردم به حال كورى ؛ چنانچه بودم . پس دست بر چشم من ماليد و كور شدم ؛ چنانچه بودم .
بعد از آن ابن ابى عمير را به اين امر حديث كردم ، گفت : گواهى مىدهم كه اينك حقّ است ؛ چنانچه روز حقّ است .
1278 / 4 . محمد بن يحيى ، از محمد بن احمد ، از محمد بن حسين ، از محمد بن على ، از عاصم بن حُميد ، از محمد بن مسلم ، از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت آن حضرت بودم كه ناگاه ، يك جفت كبوتر بر سر ديوار فرود آمدند و به آواز و زبان خود آواز كردند و چيزى گفتند . پس حضرت امام محمد باقر عليه السلام ، ساعتى سخن آنها را جواب فرمود ، پس آنها برخاستند و چون پرواز كردند و بر سر ديوار نشستند ، نر با ماده به زبان خود ساعتى سخن گفت و آواز كرد ، بعد از آن برخاستند . من به حضرت عليه السلام عرض كردم كه : فداى تو گردم ، اين مرغ چه بود ؟ فرمود كه : « اى پسر مسلم ، هر چيزى كه خدا آن را آفريده ؛ از مرغان ، يا چهارپايان ، يا چيزى كه روح در آن باشد و جان داشته باشد ، سخن ما را از فرزند آدم بيشتر مىشنوند ، و اطاعت ما را زيادتر از ايشان مىكنند . به درستى كه اين كبوتر نر گمان بدى به زن خود برده بود ، و آن كبوتر ماده از برايش سوگند ياد نموده بود كه آنچه شوهر در حقّ او گمان كرده ، نكرده . و بعد از آنكه از او قبول نكرده بود ، ماده به نر گفته بود كه به محاكمه محمد بن على راضى مىشوى ؟ . پس هر دو به محاكمهء من راضى شدند ، و من كبوتر نر را خبر دادم كه بر كبوتر ماده ستمكار است ( و آنچه در حقّ او گمان كرده ، محض تهمت است ) ، و چون سخن مرا شنيد ماده را تصديق نمود » .
1279 / 5 . حسين بن محمد ، از معلىّ بن محمد ، از على بن اسباط ، از صالح بن حمزه ، از پدرش ، از ابوبكر حضرمى روايت كرده است كه گفت : چون امام محمد باقر عليه السلام را به جبر به سوى شام به نزد هشام بن عبدالملك بردند ، و حضرت بر در خانهء او رسيد ، و هشام به اين امر خبر دار شد ، به ياران خود و كسانى كه در مجلس او حاضر بودند از بنىاميّه ، گفت كه :
[ هنگامى كه ] مرا ديديد كه محمد بن على را سرزنش و ملامت كردم ، بعد از آن ديديد مرا كه سكوت كردم و آرام گرفتم ، هر يك از شما رو به او آورد و او را سرزنش و ملامت كند . پس امر كرد كه آن حضرت را رخصت دهند كه داخل شود . چون حضرت امام محمد باقر عليه السلام بر او داخل شد ، فرمود كه : السّلام عليكم ، و به دست خويش اشاره به همه نمود و همهء ايشان را
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 615
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦١٥