الحسين عليه السلام را وعده وفات داده بودند ، به امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه : اى فرزند دلبند من ، از براى من آبى طلب كن كه وضو بسازم » .
حضرت باقر عليه السلام فرمود كه : « پس من برخاستم و آب وضويى به نزد آن حضرت آوردم ، فرمود كه : اين را نمىخواهم ؛ زيرا كه در آن چيزى است كه مرده است » . حضرت فرمود كه :
« پس من بيرون آمدم و چراغ آوردم ، ديدم كه موش مرده در آن است . پس آب وضويى غير از آن به خدمتش آوردم ، فرمود كه : اى فرزند دلبند من ، امشب شبى است كه مرا وعده دادهاند .
بعد از آن ، در باب ناقهء خويش وصيّت فرمود كه طويلهاى از براى آن ساخته و علفى از برايش برپا و مهيّا شود . پس آن ناقه را در طويلهاى كه از برايش ساخته شد ، كردند » . حضرت فرمود كه : « ناقه درنگ نكرد كه از آن طويله بيرون آمد و آمد تا به نزد قبر مطّهر رسيد و سينه و پيش گردن خود را به آن قبر زد و ناله و فرياد كرد و از چشمهايش آب مىريخت .
كسى به خدمت حضرت محمد بن على عليهما السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد كه : ناقه از منزل خود بيرون آمده ، پس حضرت به نزد آن ناقه آمد و فرمود كه : اكنون ساكت شو ، برخيز كه خدا در تو بركت دهد . و آن ناقه برنخاست و حضرت فرمود : به درستى كه على بن الحسين عليه السلام بيرون مىرفت به سوى مكّه و بر آن سوار بود و تازيانه را بر پالان آن مىآويخت و يك تازيانه به آن نمىزد تا داخل مدينه مىشد » .
و فرمود كه : « على بن الحسين عليه السلام در شب تار بيرون مىآمد و انبانى را بر مىداشت كه كيسههاى دينار و درم ( يعنى : طلا و نقره مسكوك ) در آن بود تا آنكه بر در هر خانهاى مىآمد و در مىكوبيد و هر كه به سوى آن حضرت بيرون مىآمد ، به او عطا مىكرد و چون حضرت على بن الحسين عليه السلام وفات فرمود ، ديگر آن عطا كننده را نيافتند ، دانستند كه على عليه السلام بوده كه آن عمل مىكرده » .
1273 / 5 . محمد بن احمد ، از عمويش عبداللَّه بن صلت ، از حسن بن على - پسر دختر الياس - از امام موسى كاظم عليه السلام روايت كرده است كه گفت : شنيدم از آن حضرت كه مىفرمود :
« چون هنگام وفات حضرت على بن الحسين عليه السلام رسيد ، بىهوش گرديد ، پس چشمهاى خويش را گشود و سورهء
« إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ »
« 1 » و سورهء
« إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً »
« 2 » را خواند ،
هامش
( 1 ) . واقعه ، 1 .
( 2 ) . فتح ، 1 .