1059 / 2 . محمد بن حسن ، از بعضى از اصحاب ما ، از على بن حَكم ، از حَكم بن مسكين ، از مردى از قبيلهء قريش كه از اهل مكّه بود ، روايت كرده است كه گفت : سفيان ثورى به من گفت كه : بيا برويم به نزد جعفر بن محمد ، راوى مىگويد كه : من با سفيان به نزد آن حضرت رفتيم و آن حضرت را يافتيم كه بر اسب خويش سوار شده بود . سفيان به آن حضرت عرض نمود كه : يا ابا عبداللَّه ، خبر ده ما را به خبر خطبهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف خواند .
حضرت فرمود كه : « مرا بگذار تا در پى كار خويش روم كه الحال سوار شدهام و چون بيايم تو را خبر خواهم داد » . سفيان عرض كرد كه : تو را سؤال مىكنم به حقّ آن خويشى كه نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله دارى و دست برنمىدارم ، مگر آنكه مرا خبر دهى .
راوى مىگويد كه حضرت فرود آمد و سفيان به حضرت عرض كرد كه : بفرما قلمدان و كاغذى براى من بياورند تا آن را بنويسم . حضرت آن را طلبيد و چون آوردند ، فرمود كه :
« بنويس :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
، خطبهء رسول خدا در مسجد خيف اين است كه :
خدا تازه روى گرداند و به ناز و نعمت بپروراند آن بندهاى را كه گفتار مرا بشنود و آن را ياد گيرد و محافظت نمايد و برساند آن را به كسى كه به او نرسيده باشد . اى گروه مردمان ، بايد كه حاضران به غايبان برسانند . پس بسا كسى هست كه فقه در بار دارد و خود فقيه نيست ، و بسا كسى است كه حامل فقه است و مىرساند به كسى كه از او فقيهتر است . سه چيز است كه با وجود آنها دل مرد مسلمان كينه به هم نمىرساند ( يا خيانت در آن راه نمىيابد ) : عمل را براى خدا خالص گردانيدن ، و خيرخواهى براى امامان مسلمانان كردن ، و ملازم جماعت ايشان بودن ؛ زيرا كه دعوت ايشان فرا مىگيرد كسانى را كه در عقب ايشانند ، و مؤمنان برادرانند كه خونهاى ايشان برابرى مىكند ( و درباب قتل و قصاص همتاى يكديگر و بر يكديگر زيادتى ندارند ) ، و ايشان ، به منزلهء يك دستاند بر هر كه غير ايشان باشد . و پستترين ايشان به زنهار ايشان ، سعى مىكند » ( به آن معنى كه در حديث سابق مذكور شد ) .
و سفيان آن را نوشت و بعد از نوشتن ، آن را به حضرت عرض نمود ؛ به خواندن يا نمودن ، كه صحّت و سقم آن معلوم شود و حضرت صادق عليه السلام سوار شد ، و من و سفيان آمديم و در هنگامى كه در بين راه بوديم ، به من گفت : چنانچه هستى باش ، و از جاى خود حركت مكن ، تا من در اين حديث نظر كنم . پس ، من به سفيان گفتم : به خدا سوگند ، كه حضرت صادق عليه السلام چيزى در گردن تو لازم آورده كه هرگز از گردن تو نمىرود ، كه گفت : آن ، چه چيز است ؟