برگردى و در جن قائم مقام و نائب مناب پدرت باشى كه تو خليفهء منى بر ايشان .
حضرت فرمود كه : « عمرو ، امير المؤمنين عليه السلام را وداع كرد و برگشت ، پس او خليفهء آن حضرت است بر جنّ » . راوى مىگويد كه : به خدمت آن حضرت عرض كردم كه : فداى تو گردم ، اكنون عمرو به خدمت تو مىآيد و اين امر بر او واجب است ؟ فرمود : « آرى » .
1039 / 7 . على بن محمد ، از صالح بن ابى حمّاد ، از محمد بن اورَمه ، از احمد بن نضر ، از نعمان بن بشير روايت كرده است كه گفت : من با جابر بن يزيد جُعفى هم كجاوه بوديم ( و بعضى گفتهاند كه رديف بوديم ) . و چون به مدينه وارد شد ، بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شد ، پس آن حضرت را وداع كرد و از نزد آن حضرت شاد و خوشحال بيرون آمد ، و از مدينه كه بيرون آمديم ، آمديم تا وارد اخيرِجه شديم ، و آن ، منزل اول است كه برابرى مىكند از فيد تا به مدينه « 1 » و روز جمعه بود كه وارد آن منزل شديم ، پس نماز ظهر را به جا آورديم ، و چون بر شتر سوار شديم و شتر برخاست ، ناگاه ديدم كه مردِ بلندِ گندمگونى پيدا شد و با او نامه بود ، پس آن را به جابر داد و جابر آن را گرفت و بوسيد و بر چشمهاى خويش گذاشت . و ديدم كه آن نامه بود او حضرت محمد بن على عليهما السلام كه به جابر بن يزيد نوشته بود ( يا ديدم كه در آن نوشته بود كه : اين نامهاى است از محمد بن على به سوى جابر بن يزيد ) و بر آن نامه ، گِل سياهِ ترى بود كه سرش را به آن مُهر كرده بود .
جابر به آن شخص گفت كه : در چه وقت از خدمت سيد و آقاى من مرخّص شدى ( يا در خدمت او بودى كه الحال در اين جايى ) ؟ گفت : در همين ساعت . گفت : پيش از نماز يا بعد از نماز ؟ گفت : بعد از نماز .
راوى مىگويد كه : پس ، جابر مُهر نامه را برداشت و شروع كرد كه آن را مىخواند و رويش گرفته مىشد و عبوس مىكرد تا آنكه همهء آن را خواند ، و آن نامه را نگاه داشت و بعد از آن ، او را خندان و شاد و خوشحال نديدم تا به كوفه رسيد و چون در شب به كوفه رسيديم ، شب را به روز آوردم و چون صبح كردم آمدم بر درِ خانهء جابر ، به جهت تعظيم و توقير او ( كه او را ديدن كنم ) ، يافتم او را كه از خانه بيرون آمده رو به من مىآيد و بُجُولى « 2 » چند در گردن اوست كه آنها را سوراخ كرده به ريسمانى كشيده ، در گردن آويخته و بر نى سوار شده و
هامش
( 1 ) . يعنى : مسافت ميان مدينه و اخيرِجه به قدر مسافت ميانه فيد و مدينه است . و فيد به فتح فا ، قلعهاى است در راهمكه . ( مترجم )
( 2 ) . استخوان شتالنگ و قاب كه كودكان با آن بازى كنند .