تو گردم ، مردى نامهء تو را به نزد من آورد و گِل آن هنوز تر بود . فرمود كه : « اى سدير ، به درستى كه ما را خدمتكارى چندند از جن ، و چون خواهيم كه امرى به زودى صورت يابد ، ايشان را مىفرستيم » .
و در روايت ديگر ، چنين است كه : « ما را پيروانى چند از جن هست ؛ چنانچه ما را پيروانى چند از انس مىباشند و چون امرى را اراده كنيم ، ايشان را مىفرستيم » .
1037 / 5 . على بن محمد و محمد بن حسن ، از سهل بن زياد ، از آنكه او را ذكر كرده ، از محمد بن جَحْرَش روايت كردهاند كه گفت : حديث كرد مرا حكيمه ، دختر امام موسى عليه السلام و گفت : حضرت امام رضا عليه السلام را ديدم كه بر در هيزمدان ايستاده بود و با كسى راز مىگفت ، و من كسى را نمىديدم . عرض كردم كه : اى آقاى من ، با كه راز مىگويى ؟ فرمود كه : « اينك عامر زهرائى است كه به نزد من آمده ، و از من سؤال مىكند و به سوى من شكايت مىنمايد » .
عرض كردم كه : اى سيد من ، دوست مىدارم كه سخن او را بشنوم . فرمود كه : « اگر تو آن را بشنوى ، يك سال تب مىكنى » . عرض كردم كه : اى سيد من ، مىخواهم كه آن را بشنوم . فرمود كه : « بشنو » من گوش دادم و آوازى شنيدم مانند آواز مرغان و تب بر من مستولى شد و يك سال تب كردم .
1038 / 6 . محمد بن يحيى و احمد بن محمد ، از محمد بن حسن ، از ابراهيم بن هاشم ، از عمرو بن عثمان ، از ابراهيم بن ايّوب ، از عمرو بن شمر ، از جابر ، از امام محمد باقر عليه السلام روايت كردهاند كه گفت : « در بين آنكه امير المؤمنين عليه السلام بر منبر نشسته بود كه ناگاه اژدهايى از گوشهء درى از درهاى مسجد كوفه رو آورد ، مردم قصد كردند كه آن را بكشند ، امير المؤمنين عليه السلام فرستاد كه دست از آن بداريد ( و متعرّض آن مشويد ) . مردم دست برداشتند و آن اژدها آمد و خود را بر زمين مىكشيد تا نزد منبر رسيد و بلند شد و بر امير المؤمنين سلام كرد . پس امير المؤمنين عليه السلام به جانب آن اشاره فرمود كه صبر كند تا حضرت از خطبهء خويش فارغ شود . و چون از خطبه كه مىخواند ، فارغ شد ، رو به آن اژدها آورد و فرمود : تو كيستى ؟
گفت : منم عمرو بن عثمان كه تو او را بر جنّ خليفه كرده بودى ، و پدرم مرد و مرا وصيت كرد كه به خدمت تو آيم و بر رأى تو مطلع شوم تا به مقتضاى آن عمل كنم ، و من به نزد تو آمدهام . يا امير المؤمنين ، پس مرا به چه امر مىفرمايى و چه صلاح مىدانى ؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود كه :
تو را وصيت مىكنم به تقوا و پرهيزكارى ، و آنكه از خدا بترسى ، و امر مىكنم تو را كه
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 361
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٦١