مىگويد : أجِد منصور بن جمهور أمير غير مأمورٍ ، يعنى : مىيابم منصور پسر جمهور را كه بر سر خود امير و حاكم خواهد شد ، بى آنكه كسى او را امير كرده باشد . و بيتى چند از اين قبيل مىخواند . پس در روى من نظر كرد و من در روى او نظر كردم ، و او هيچ به من نگفت و من هيچ به او نگفتم ، و شروع كردم به گريستن براى حالى كه در او ديدم و كودكان و مردمان بر سر من و او جمع شدند و آمد تا داخل شد در رَحْبه « 1 » شروع كرد كه با كودكان مىگرديد ، و مردم مىگفتند كه : جابر بن يزيد ديوانه شده است .
پس به خدا سوگند ، كه چند روزى بيش نگذشت كه نامهء هشام بن عبدالملك رسيد به والى او ( كه در كوفه بود ) . مضمون نامه ، آن كه : نظر كن به مردى كه او را جابر بن يزيد جعفى مىگويند ، و گردن او را بزن و سرش را به سوى من فرست . والى به جانب همنشينان خود التفات نمود ، و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند كه : خدا تو را به اصلاح آورد ، جابر ، مردى بود كه او را فضل و علم بود ، و راوى حديث بود و حجّ بسيار كرده بود ، و او در اين اوقات ، ديوانه شده و همين است كه در رحبه با كودكان بر نى سوار است و با ايشان بازى مىكند .
راوى مىگويد كه : والى بر بلندى بر آمد و بر جابر مشرف شد ، ديد كه با كودكان بازى مىكند و بر نى سوار است . گفت : حمد از براى خدايى كه مرا از كشتن او عافيت و نجات بخشيد . راوى مىگويد كه : زمانى نگذشت تا آنكه منصور پسر جمهور داخل كوفه شد و آنچه جابر مىگفت به عمل آورد .
99 . باب در بيان اينكه ائمه عليهم السلام چون امر ايشان ظاهر شود ، به حكم آل داود حكم مىكنند و شاهد طلب نمىكنند علهيم الرحمة و الرضوان
1040 / 1 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از ابن ابى عمير ، از منصور ، از فضل اعور ، از ابو عبيده حذّاء روايت كرده است كه گفت : ما در زمان امام محمد باقر عليه السلام در هنگامى كه قبض روح مطهر آن حضرت شده بود ، مىگشتيم چون گوسفندان كه شبانى نداشته باشند . پس سالم بن ابى حفصه را ملاقات كرديم ، به من گفت كه : اى ابو عبيده ، امام تو كيست ؟ گفتم :
امامان من آل محمدند . گفت كه : خود هلاك شدى و ديگران را به هلاكت انداختى . آيا من و
هامش
( 1 ) . محلهاى بود از كوفه . ( مترجم )