تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
آنچه را كه به پدر و جدّ و جدّم نوشانيده بود ، و او را امر كرد به آنچه ايشان را به آن امر كرده بود ، پس برخاست و مجامعت كرد و نطفهء من منعقد شد . و چون شبى رسيد كه نطفهء پسرم در آن منعقد شد ، فرشته‌اى به نزد من آمد ، چنانچه به نزد پد و جدّ و پدر جدّم آمده بود و با من چنان كرد كه با ايشان كرده بود . پس من خاستم به علم خدا و شاد بودم به آنچه خدا به من خواهد بخشيد ، و مجامعت كردم و نطفهء همين پسرم كه متولّد شده ، منعقد شد . پس ، از او دست بر مداريد . به خدا سوگند ، كه او صاحب و امام شماست بعد از من . و به درستى كه نطفهء امام ، از آن چيزى است كه تو را خبر دادم ، و چون نطفهء امام ، چهار ماه در رحم قرار گيرد و روح در آن ايجاد شود ، خداى تبارك و تعالى فرشته را بفرستد كه او را حَيَوان مىگويند ، پس بازوى راست او بنويسد كه :
« وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ »
« 1 » ، يعنى : « و تمام شد سخن پروردگار تو ( يعنى : به نهايت كمال رسيد و به غايت انجاميد ) از روى راستى در اخبار و بر وجه عدالت در احكام . هيچ كس نيست كه سخنان او را تبديل دهنده باشد ، و اوست شنواى همهء گفتار و دانا به تمام اسرار » . و چون از شكم مادر فرود آيد ، فرود مىآيد در حالتى كه دست‌هاى خويش را بر زمين گذاشته ، و سرش را به جانب آسمان بلند كرده باشد . اما دست‌هاى خود را كه بر زمين مىگذارد ، هر علمى كه از آنِ خداست كه آن را از آسمان به سوى زمين فرو فرستاده ، مىگيرد و اما سر خود را كه به سوى آسمان بلند مىكند ، ندا كننده‌اى او را ندا مىكند كه از ميان عرش از جانب جناب ربّ العزة از افق اعلى ، به نام خودش و نام پدرش و مىگويد كه : اى فلان پسر فلان ، ثابت باش ( يا ثابت كن امورى را كه بر تو واجب است در باب امامت ) تا خدا او را ثابت بدارد ؛ زيرا كه تو را براى امر عظيمى آفريده‌ام . تويى برگزيدهء من از خلق من و موضع و سِرّ و محل راز من و صندوق علم و امين من بر وحى من ، خليفهء من در زمين . من براى تو و براى هر كه تو را دوست دارد ، رحمت خود را واجب گردانم ، و بهشت‌هاى خود را ببخشم و در همسايگى خويش فرود آورم . و به عزّت و جلال خود سوگند ياد مىكنم كه در سخت‌ترين عذاب خويش در آورم هر كه را با تو دشمنى كرده است ؛ هر چند كه در دنيا
هامش
( 1 ) . انعام ، 115 .