مىكنم ؛ زيرا كه آن وصيت خدا است در بارهء پيشينيان و وصيت اوست در پسينيان . خبر داد مرا آنكه وارد شد بر من ، از ياوران خدا بر اظهار دين ، و نشر طاعت آن جناب به آنچه ثابت است از مهربانى و ميل تو به من ، با آنكه مرا وا گذاشتى و با من بيعت نكردى ، و من با مردم مشورت كردم در باب دعوت از براى آنكه پسنديدهء آل محمد صلى الله عليه و آله بود ، و تو آن مشورت را منع كردى و در وقت آن ، حاضر نشدى و پيش از تو ، پدرت آن را منع كرد ، و سالهاست كه شما ادّعا كردهايد ، آنچه را كه براى شما نيست و آرزوهاى خود را پنهان كردهايد به سوى آنچه خدا به شما عطا نفرموده .
پس مردم را سرگشته و گمراه گردانيديد ، و من مىترسانم تو را از آنچه خدا تو را ترسانيده از ذات خويش و عذابى كه از محض قهّاريت او صادر شده باشد ، بىواسطهء غيرى .
پس ابوالحسن حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به سوى او نوشت كه :
« اين نامهاى است از موسى ، پسر بندهء خدا جعفر و برادرش على ، در حالى كه هر دو شريكند در فروتنى كردن از براى خدا و طاعت او به سوى يحيى بن عبداللَّه بن حسن . اما بعد ، به درستى كه من تو را و خود را از خدا مىترسانم ، و تو را به عذاب دردناك خدا و عقاب سخت و ناخوشىهاى تمام و سختىهاى آن جناب اعلام مىنمايم ، و تو را و خود را وصيت مىكنم به پرهيز كردن و ترسيدن از خدا ؛ زيرا كه آن ، زينت سخن و سبب ثابت داشتن نعمتهاى اوست . و نامهء تو به نزد من آمد و در آن ذكر كرده بودى كه من ادعا دارم ، و پدرم پيش از اين چنين بوده ، و حال آنكه تو ، اين را از من نشنيدهاى ، و زود باشد كه شهادت ايشان نوشته شود و پرسيده شود ( و اين اقتباسى است كه از آيهء سوره زخرف فرموده ) « 1 » ، و حرص دنيا و مطالب آن مطلبى را براى اهل آن وا نگذاشته تا آنكه مطلب آخرت ايشان در دنياى ايشان بر ايشان تباه گردد . و ذكر كرده بودى كه من مردم را از تو باز داشتهام ، به جهت رغبت نمودن من در آنچه در دست تو است ، و ناتوانى از سنت و كمى بينايى حجت ، مرا نكرده از آن درگاهى كه تو در آن داخل شدى ، اگر خواهان آن مىبودم ، و ليكن خداى تبارك و تعالى مردمان را آفريده از آبهاى آميخته ( چه ، آب مرد با آب زن و رحم به هم آميخته مىشود ) ، و از چيزهاى دور و بيگانه و طبيعتها .
هامش
( 1 ) . زخرف ، 19 .