و على و ابراهيم ، پسران حسن بن زيد بودند . پس يزيد بن معاويه شكست خورد ، و عيسى بن موسى ، به مدينه آمد و جنگ در مدينه واقع شد . بعد از آن ، عيسى در ذُباب ( كه كوهى است در مدينه ) فرود آمد و لشكر دوانيقى كه عيسى سر كردهء ايشان را به جهت سياه پوشى ، مسودّه نام كرده بود ، بر ما داخل شدند ، و محمد با لشكر خود بيرون رفت تا رسيد در بازارى كه در نزديكى ذُباب بود ، و اصحاب خويش را به آنجا رسانيد ، و ايشان را گذاشت و خود در پى كارى رفت . بعد از آن ، برگشت و در پى اصحاب خود رفت كه به ايشان ملحق شود تا به مسجد پوست فروشان رسيد و نظر كرد به ميدانگاهى كه در آنجا بود ، و ديد كه يك نفر از لشكر عيسى واصحابمقنع ( كهبهخلاف بنىعباس سفيد مىپوشيدند ) در آنجا نيستند .
محمد پيش آمد تا به محلهء فزاره رسيد ، بعد از آن داخل محلهء قبيلهء هُذيل شد و رفت تا به محلهء قبيلهء اشجع رسيد . پس سوارى كه امام جعفر صادق عليه السلام فرموده بود ، به سوى او بيرون آمد از طرف پشت سرش ، از كوچهء هُذيل و نيزهاى را حوالهء او كرد و در او هيچ تأثيرى نكرد ، و محمد بر آن سوار حمله كرد ، و ضربتى بر بينى اسبش زد ، باز آن سوار سِنان نيزه بر او زد كه آن را در زرهء او فرو برد ، و محمد برگشت و بر او حمله كرد ، و او را ضربتى زد كه او را سست و بى حال گردانيد ( كه ديگر قادر بر جنگ كردن نبود ) . و حُميد بن قَحطبه از كوچهء عَمّارىها بر او بيرون آمد ، در حالتى كه محمد پشتش به سوى حُميد و رويش به جانب آن سوار بود ، و او را ضربت مىزد كه حُميد نيزهاى بر او زد ؛ چنانچه سنان نيزه در او جا گرفت ، و نيزه شكست و محمد بر حميد حمله كرد . پس حُميد آهن بُن نيزه را بر او زد و او را انداخت ، و از اسب فرود آمد و به نزد او رفت و او را ضربت بسيارى زد تا آنكه او را سست و بى حال كرد ، به مرتبهاى كه قادر بر حركت نبود ، و او را كشت و سرش را جدا كرد . و لشكر از هر طرف داخل شدند و مدينه را گرفتند و ما جلاى وطن نموديم و گريزان در شهرها داخل شديم .
موسى بن عبداللَّه مىگويد كه : پس من رفتم تا به ابراهيم بن عبداللَّه ملحق شدم و عيسى بن زيد را يافتم كه در نزد او پنهان بود ، پس او را به بدى تدبيرى كه كرده بود ، خبر دادم و با او بيرون آمديم ، و با هم بوديم تا آنكه كشته شد ، يا مرد - خدا او را حمت كند - . بعد از آن ، با پسر برادر اشتر - يعنى : عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن حسن - رفتيم تا در سِند وفات يافت .
بعد از آن ، برگشتم رميده و رانده ، كه شهرها بر من تنگ شده بود .
و در هيچ شهرى جاى من نبود ، به جهت خوفى كه از بنىعباس داشتم . چون زمين بر من
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 265
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٦٥