و بر اسب يال و دنبالهء سياهى كه در پيشانى آن سفيدى كمى است ، سوار است ( و مىتواند كه معنى اين باشد كه : آن اسب پير يا پنج ساله است ) و تو را نيزه زده و در تو هيچ تأثيرى نكرده ، و تو بر بينى اسب او زده و او را انداختهاى ، و بر تو سوارى ديگر حمله كرده كه بيرون آمده از كوچهء آل ابى عمار دؤليها و بر او دو گيسوى بافته است ، كه از زير كلاه خود او بيرون آمده ، و موى سبيلهاى او بسيار است . پس به خدا سوگند ، كه او صاحب تو است كه تو را خواهد كشت . خدا استخوان پوسيده او را رحم نكند » .
محمد به حضرت عرض كرد كه : يا اباعبداللَّه ، حساب كردهاى يا چنين پنداشتهاى و خطا نموده . و سُراقى پسر سَلخ الحوت برخاست به سوى صادق عليه السلام و دست بر پشت آن حضرت زد تا او را داخل زندان كرد ، و برگزيد آنچه را كه حضرت داشت از مال ، و آنچه را كه خويشان آن حضرت داشتند ، از آنها كه با محمد خروج نكرده بودند .
پس اسماعيل بن عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب را آوردند و او پيرى بود كهنسال و ناتوان ، و يكى از چشمهايش نابينا شده ، و هر دو پايش از كار رفته بود ، و او را بر مىداشتند ، و از جايى به جايى مىبردند ( چه خود قادر بر حركت كردن نبود ) . محمد او را به سوى بيعت خواند . اسماعيل در جواب گفت كه : اى پسر برادر من ، به درستى كه من پير و سالدار و ناتوانم ، و من به سوى نيكى و اعانت تو محتاجترم .
محمد گفت كه : چاره نيست از آنكه بيعت كنى .
اسماعيل گفت كه : از بيعت من چه نفع به تو مىرسد ؟ به خدا سوگند ، كه من جاى اسم يك مرد بر تو تنگ مىگردانم ، اگر آن را بنويسى ( يعنى : ثمرهاى كه بر بيعت من مترتب مىشود ، و منحصر است در اينكه در آن سياهه كه نامهاى آنها كه با تو بيعت كردهاند ، نوشته شده ، اگر نام مرا بنويسى ، جاى نام مردى را پر مىكند ) .
محمد گفت : تو را چاره نيست از آنكه بيعت كنى ، و با اسماعيل در گفتار درشتى نمود .
اسماعيل گفت كه : جعفر بن محمد را براى من بطلب ، شايد كه ما همه يك بار بيعت كنيم .
موسى مىگويد كه : محمد ، حضرت امام جعفر عليه السلام را طلبيد و اسماعيل به آن حضرت عرض كرد كه : فداى تو گردم ، اگر مصلحت دانى كه عاقبت امر را براى او بيان كنى ، بكن ، شايد كه خدا او را از ما باز دارد .
حضرت فرمود كه : « من عزم كردهام كه با او سخن نگويم . پس رأى خود را در باب من
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 261
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٦١