محمد گفت كه : ارادهء زينت و جمال دارم به سبب تو .
حضرت فرمود كه : « راهى نيست به سوى آنچه اراده دارى . نه ، به خدا سوگند كه صاحب دوانيق نمرده ، مگر اينكه مرده باشد به مردنى كه خواب است » ( يعنى : بخواب رفته باشد ) .
محمد گفت : به خدا سوگند كه البته بايد كه بيعت كنى ؛ خواه رغبت داشته باشى و خواه به اكراه و جبر باشد ( و مىتواند كه معنى اين باشد كه : خواه ناخوش داشته باشى و مكروه طبع تو باشد ) . و در اين هنگام كه با اكراه بيعت كنى ، در بيعت كردن خويش ستوده نشوى . و حضرت بر بيعت ، امتناع شديدى نمود ، و محمد امر كرد كه آن حضرت را به سوى زندان برند .
عيسى بن زيد به محمد گفت كه : اگراو را در زندان افكنيم ، با وجودى كه زندان خراب و ويران شده ، و امروز بر آن در و دالانى نيست و در بندى ندارد ، مىترسيم كه از زندان بگريزد .
حضرت صادق عليه السلام خنديد و فرمود : « لاحول ولا قوة الا باللَّه العليّ العظيم . آيا تو خود را چنان مىمبينى كه مرا در زندان كنى ؟ » گفت : آرى ، سوگند به آنكه محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى گرامى داشته ، كه تو را در زندان مىكنم و بر تو سخت مىگيرم . عيسى بن زيد گفت كه : او را حبس كنيد در پنهانگاه . و آن امروز ، جايى است كه اسبها را در آن مىبندند .
حضرت صادق عليه السلام فرمود : « به خدا سوگند كه من سخنى مىگويم و بعد از اين مرا تصديق خواهيد كرد » .
عيسى بن زيد به حضرت گفت كه : اگر سخن گويى دهان تو را مىشكنم .
حضرت صادق عليه السلام به عيسى فرمود كه : « اى آنكه دو طرف سرت موى ندارد ، و اى كبود چشم ، به خدا سوگند كه گويا تو را مىبينم كه به جهت شدت خوف ، از براى خويش سوراخ حيوانى را جستجو مىكنى كه در آن داخل شوى و تو از آنها كه در نزد جنگ ياد مىشوند ، محسوب نمىشوى . و به درستى كه من تو را چنان گمان مىكنم كه چون كسى در پشت سرت ، دست بر دست زند ، پرواز مىكنى مانند شترمرغ نرى كه رميده باشد » .
پس محمد ، عيسى را بر حضرت افزونى داد به زجر و منع حضرت و درشتى با وى . و به عيسى گفت كه : او را حبس كن و بر او سخت بگير و با وى درشتى نما .
حضرت صادق عليه السلام به محمد فرمود : « به خدا سوگند ، كه گويا تو را مىبينم كه بيرون آمده از پيشگاه اشجع و رسيده به ميان رودخانه و سوارى كه صاحب نشانه و شجاعت است ، بر تو حمله كرده ، و در دست آن سوار ، نيزهء كوتاهى است كه نصف آن سفيد و نيمهء آن سياه است ،
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 259
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٥٩