بلكه از فضله متخلق شده . و به خدا سوگند كه اوست كه كشته خواهد شد در پيشگاه اشجع در ميان خانههاى آن قبيله . و به خدا سوگند ، كه گويا من او را مىبينم كه كشته شده و بر زمين افتاده و جامهاش به تاراج رفته و در ميان پاىهايش خشت خامى گذاشته كه عورتش پيدا نباشد » ( و بعضى در اين عبارت ، غير از اين گفتهاند ، و ليكن ظهورى ندارد ) .
و حضرت فرمود : « اين پسر را سود نمىدهد آنچه مىشنود » . موسى بن عبداللَّه مىگويد كه : حضرت ، مرا قصد مىفرمود و فرمود كه : « اين پسر ، با او ، بيرون مىرود و صاحب او شكست مىخورد و كشته مىشود . پس اين پسر مىرود و خود خروج مىكند ، و با او عَلَمى ديگر خواهد بود ، و سردار آن عَلَم ، كشته مىشود و لشكرش پراكنده مىگردند . پس اگر اين پسر ، مرا اطاعت مىكند و از من مىشنود ، در آن هنگام از بنىعباس امان طلبد تا خدا فرجى به او برساند .
و من مىدانم كه اين امر به اتمام نمىرسد ، و تو نيز مىدانى و مىدانى كه محمد ، پسرت ، همان أحول سبز چهرهاى است كه دو طرف سرش موى ندارد ، و كشته خواهد شد در پيشگاه اشجع ، در ميان خانههاىشان در ميان رودخانهاى كه در آن پيشگاه است » .
پس پدرم برخاست و مىگفت : بلكه خدا ما را از تو بى نياز مىگرداند ، و البته به سوى ما بازگشت خواهى كرد ( يا آنكه خدا تو و غير تو را به سوى ما بر خواهد گردانيد ) . و به اين بيعت نكردن اراده ندارى ، مگر آنكه مىخواهى كه غير تو امتناع ورزد و بيعت نكند . و آنكه تو ، وسيله و دستآويز ايشان باشى ، به سوى اين إبا و امتناع .
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : « خدا مىداند كه من ارادهاى ندارم ، مگر خيرخواهى و رشد تو را و بر من سواى سعى و جد و جهد چيزى نيست » .
پس پدرم برخاست و جامهء خود را بر زمين مىكشيد ، و خشمآلود بود . حضرت صادق عليه السلام از پى او رفت تا به او رسيد ، و فرمود كه : « تو را خبر مىدهم كه : شنيدم از عمويت و او خالوى تو است ( يعنى : على بن الحسين عليهما السلام ) كه ذكر مىفرمود كه : تو و فرزندان پدرت ، البته كشته خواهيد شد . پس اگر مرا اطاعت كنى و صلاح دانى كه دفع دشمن نمايى به طريقهاى كه نيكوتر است ، به عمل آور . و سوگند ياد مىكنم به آن خدايى كه نيست خدايى مگر او ، و نهان و حاضر را مىداند ، و بسيار بخشاينده و مهربان است ، آن بزرگى كه بر تمام آفريدگان خويش برترى دارد ، كه من دوست مىدارم كه فرزندان خويش ، و دوستترين
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 251
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٥١