تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
پس پدرم در نزد اين سخن شاد شد ، بعد از آن ، حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود : « به خدا سوگند كه تو مىدانى كه پسرت محمد ، همان احولى است كه دو طرف سرش موى ندارد ، و سبز چهره است و در پيشگاه و جلو خان قبيلهء اشجع ، در ميان رودخانه‌اى كه در آن پيشگاه است ، كشته خواهد شد » . پدرم گفت كه : محمد پسرم ، آن‌كه تو مىفرمايى نيست . و به خدا سوگند ، كه مكافات هر كسى را خواهد داد ، و به يك روز ، روزى و به يك ساعت ، ساعتى و به يك سال ، سالى مكافات مىدهد ( يعنى : آنچه دشمنان كرده‌اند ، نعلا بنعل با ايشان رفتار مىكند ) . و به خون‌خواهى همهء فرزندان ابوطالب قيام مىنمايد . حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود : « خدا تو را بيامرزد . بسيار مىترسم كه به صاحب ما ، كه محمد است ، يا پدرش عبداللَّه ، مضمون اين قول ملحق شود و مصداق آن گردد :
[ . . . . . . . . . . . ] * و منّتك نفسك فى الخلاء ضلالًا
( و اين مصرع عجز بيتى است كه فرزدق در هجو جرير گفته ، و صدر آن اين است كه :
أنعق بضأنك يا جرير فانّما
و ترجمه آن ، اين است كه : بانك زن بر گوسفندان خود اى جرير ) . [ يعنى ] : پس جز اين نيست كه نفس تو ، تو را گمراهى عطا نموده ( در خلوت و تنهايى به تخيلات فاسده كه خيال آن مىكند ، يا تو را در آرزو افكنده ) ، به جهت ضلالت » ( و مراد فرزدق « 1 » ، آن است كه به جرير مىگويد كه : تو از جملهء شبانان و گوسفند چرانانى ؛ پس شغل خود مشغول باش و تو را با معارضه كردن با كريمان چه كار و اينها كه نفس تو در خلوت به تو عطا مىكند ، خيالات فاسده و ضلالت است ) . و حضرت فرمود : « به خدا سوگند كه بيش از ديوار بست مدينه را مالك نخواهد شد ، و عملش به طائف نمىرسد . هرگاه إحفال به عمل آورد ( يعنى : هرگاه خويش را در تعب و مشقت اندازد . و اهل لغت ، إحفال را به شتاب و رفتن در زمين تفسير كرده‌اند ) ، و اين امر را چاره نيست از آن‌كه واقع شود . پس از خدا بترس و بر خود و پسران پدرت ، رحم كن . به خدا سوگند كه من ، او را چنان مىبينم كه از هر نطفهء خبيثى كه صلب‌هاى مردان آنها را بيرون آورده و به رحم‌هاى زنان رسانيده ، نحس‌تر است . و گويا اين پسر تو ، از نطفه موجود نشده ،
هامش
( 1 ) . در نسخهء پسر مترجم - / رحمه اللَّه - / به جاى فرزدق ، اخطل است .
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 249 | الشيخ الكليني / محمد مرادى / اردكانى