زيادتى سن هست ، و به حسب سال از تو بزرگترم ، و در ميان خويشان تو ، كسى هست كه سالش از تو بيشتر است ، و ليكن خداى عزّوجلّ براى تو فضيلتى را پيش داشته كه هيچيك از قوم تو را آن فضيلت نيست ، و به نزد تو آمدهام و اعتماد بر تو دارم ، به جهت آنچه مىدانم از نيكى تو و مىدانم فداى تو گردم ، كه تو چون مرا اجابت كنى و بيعت نمايى ، كسى از اصحاب تو از من تخلف نمىكند ، و دو كس از قريش و غير ايشان بر من اختلاف نمىنمايند .
حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود كه : « تو غير مرا از براى خود من فرمانبردارتر مىيابى ، و تو را در من حاجتى نيست . پس به خدا سوگند كه تو خود مىدانى كه من اراده باديه مىكنم ، يا فرمود كه : قصد آن مىكنم ، و از آن سنگينى مىكنم ، و بر من دشوار است . و اراده مىكنم كه به حج روم و آن را در نمىيابم ، مگر بعد از كوشش و رنج و مشتقت بسيار بر نفس خويش . پس غير مرا طلب كن و اين را از او خواهش نما و ايشان را اعلام مكن كه تو به نزد من آمدهاى » .
پدرم به حضرت گفت كه : مردم گردنهاى خويش را به سوى تو كشيدهاند و اگر تو مرا اجابت كنى ، كسى از من تخلف نمىكند ، و براى تو اين را قرار مىدهيم كه تو را مكلف به جنگ و جهاد و كار ناخوشى نسازيم . موسى مىگويد كه : ناگاه گروهى بر سر ما هجوم آوردند و داخل شدند و سخن ما را قطع كردند . بعد از آن ، پدرم گفت : فداى تو گردم ، چه مىگويى ؟
فرمود كه : « ان شاء اللَّه تعالى با هم ملاقات خواهيم كرد » . پدرم گفت كه : آيا چنين نيست كه اين ملاقات به وضعى باشد كه من دوست مىدارم ؟ حضرت فرمود : « به وضعى است كه تو دوست مىدارى ، ان شاء اللَّه تعالى از اصلاح تو » .
بعد از آن ، پدرم برگشت تا به خانه آمد ، و قاصدى را به سوى برادرم ، محمد ، فرستاد در كوهى كه در جُهينه بود - و آن را اشقر مىگفتند - و آن كوه دو شب راه بود تا مدينه ، و بشارت داد او را و او را اعلام نمود كه ظفر يافت براى او به طريقهاى كه مىخواست و به آنچه طالب آن بود ، و پدرم بعد از سه روز برگشت به نزد حضرت صادق عليه السلام ، پس بر درِ خانه ايستاديم ، و پيش از اين ، چون مىآمديم كسى ما را منع نمىكرد ، و قاصدى كه به اندران فرستاده بوديم ، دير كرد ، بعد از آن ما را رخصت دادند و بر آن حضرت داخل شديم . و من در گوشهء حجره نشستم و پدرم با آن حضرت نزديك شد ، و سر او را بوسيد و گفت : فداى تو گردم ، به سوى تو باز گشتهام اميدوار و آرزومند ، و اميد و آرزويم گشايشى به هم رسانيده ، و اميد دارم كه حاجت خود را دريابم .
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 245
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٤٥