تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
حضرت مىفرمود كه : « جز اين نيست كه زن ، در مصيبت محتاج است به نوحه و زارى كردن ( يا زنان نوحه كننده ) تا اشك چشمش روان شود ، و او را سزاوار نيست كه سخن زشتى بگويد . پس چون شب در آيد ، فرشتگان را به سبب نوحه و زارى ، آزار نكنند » . بعد از آن ، ما بيرون آمديم و صبح زود به نزد او رفتيم ، و در نزد او انقطاع و دورى منزلش را از خانهء حضرت ابو عبداللَّه جعفر بن محمد عليه السلام مذكور ساختيم ( و مراد اين است كه به خديجه گفتيم كه : چرا در اين خانه كه از خانهء امام جعفر صادق عليه السلام دور است ، سكنى كرده . و آن‌كه گمان كرده كه مراد ، اين است كه چون منزل تو دور است ، مكرر نمىتوانيم آمدن ، اشتباه كرده است ) . پس موسى گفت ( و بعضى گفته‌اند كه جعفرى گفت كه : اين خانه ، يعنى : خانهء خديجه ، يا خانهء حضرت صادق عليه السلام ) : خانه‌اى است كه ناميده مىشود به خانهء دزدى ( چه محمد ، برادر موسى ، چون آن حضرت را حبس كرد ، آنچه حال آن حضرت و خويش آن حضرت بود از آنها كه با او بيعت نكرده بودند ، همه را ضبط كرد . پس آن خانه مسمى شد به خانهء دزدى ؛ زيرا كه دزدى و غارت در آن واقع شد ) پس خديجه گفت كه : اينك آن چيزى است كه مهدى ما برگزيده ( و مقصودش از مهدى ، محمد بن عبداللَّه بن حسن مثنّى بود ، و به اين مهدى گفتن ، با او مزاح مىكرد ) . و موسى بن عبداللَّه گفت : به خدا سوگند كه شما را به چيز عجيبى خبر مىدهم . پدرم - رحمه اللَّه - را ديدم در هنگامى كه شروع كرده بود در تدارك و تهيهء اسباب خروج برادرم ، محمد بن عبداللَّه ، و عزم كرد كه اصحاب خويش را ملاقات كند ، پس گفت كه : نمىيابم اين امر بيعت را كه استقامت به هم رساند ، مگر آن‌كه ابو عبداللَّه جعفر بن محمد را ملاقات كنم . بعد از آن ، پدرم روانه شد در حالتى كه تكيه كننده بود بر من ، و با او رفتم تا به نزد امام جعفر صادق عليه السلام آمديم ، آن حضرت را ملاقات كرديم ، در حالى كه از خانه بيرون آمده بود و ارادهء مسجد داشت . پدرم او را باز داشت و با او در اين باب سخن گفت . حضرت صادق عليه السلام به پدرم گفت كه : « اينجا ، جاى اين نوع سخنان نيست . ان‌شاءاللَّه تعالى يكديگر را ملاقات خواهيم كرد » . و پدرم شاد و خوشحال برگشت ، و ماند تا چون صبح شد ، يا يك روز بعد از آن رفتيم ، تا به نزد آن حضرت آمديم . پدرم بر او داخل شد و من با او بودم و آغاز سخن گفتن نمود ، و در بين آنچه به آن حضرت مىگفت ، اين بود كه گفت : تو مىدانى فداى تو گردم ، كه مرا بر تو