جستجو كردم در آنجا كه فرموده بود ، و در زير بسته آن را يافتم و به خدمت آن حضرت فرستادم .
934 / 13 . ابن فضّال ، از عبداللَّه بن مغيره روايت كرده است كه گفت : من واقفى مذهب بودم ، و بر اين حال حج رفتم ، چون به مكه رسيدم ، در سينهء من چيزى خليد ، به ملتزم چسبيدم ، « 1 » پس گفتم : بار خدايا مطلوب و ارادهء مرا مىدانى ، پس مرا به بهترين دينها ، رهنمايى كن . در دل من افتاد كه به نزد امام رضا عليه السلام روم ، بعد از آن به مدينه آمدم ، و به درِ خانهء آن حضرت ايستادم ، و به غلام آن حضرت گفتم كه به آقاى خود بگو كه : مردى از اهل عراق به در خانه است ، و مىخواهد كه به خدمت تو رسد .
عبداللَّه مىگويد كه : آواز آن حضرت را شنيدم كه مىفرمود : « اى عبداللَّه پسر مغيره ، داخل شو . اى عبداللَّه پسر مغيره ، داخل شو » . پس داخل شدم ، چون به سوى من نظر كرد ، فرمود كه :
« خداى تعالى دعاى تو را مستجاب گردانيد ، و تو را به دين خود هدايت فرمود » . عرض كردم كه : شهادت مىدهم كه تو حجت خدايى و امين او بر خلقش .
935 / 14 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از احمد بن محمد بن عبداللَّه روايت كرده است كه گفت : عبداللَّه بن هُلَيل به امامت عبداللَّه افطح اعتقاد داشت ، بعد از آن ، به سامره رفت ، و از اين اعتقاد برگشت . من او را از سبب برگشتنش سؤال كردم ، گفت كه : من متعرض امام على نقى عليه السلام شدم ، كه آن حضرت را از اين امر سؤال كنم ، پس اتفاق افتاد كه در راه تنگى به من برخورد ، و به جانب من ميل فرمود ، تا آنكه چون با من برابر شد ، چيزى از دهن خود بيرون آورد ، و به جانب من انداخت . پس آن چيز بر سينهء من واقع شد ، آن را گرفتم ، ديدم كه پوستى است كه در آن نوشته كه : « در آنجا نبود و همچنين نبود » .
( و شايد كه مراد حضرت ، اين باشد كه در ساحت عبداللَّه و مرتبهء او ، چيزى از امر امامت نبود ، و عبداللَّه سزاوار آن نبود كه چيزى از شروط آن در او باشد ) .
936 / 15 . على بن محمد ، از بعضى از اصحاب ما - / كه نام او را ذكر كرده - / روايت كرده است كه گفت : حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم و گفت : خبر داد ما را موسى بن محمد بن اسماعيل بن عبداللَّه بن عبيداللَّه بن عباس بن على بن ابى طالب و گفت : حديث كرد مرا
هامش
( 1 ) . و ملتزم ، يك در است از دو در كعبهء معظمه ، كه پيش از اين باز بوده ، و الحال گرفته . ( مترجم )