را به من بنما » . من آن پا را در پيش روى آن حضرت دراز كردم ، پس افسونى بر آن خواند .
چون بيرون آمدم زمانى نگذشت كه عِرق مدينى از پاى صحيحم بيرون آمد ، و ليكن درد آن كم بود .
932 / 11 . احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ابن قياماى واسطى - كه از طائفهء واقفيه بود - روايت كرده است كه گفت : بر حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام داخل شدم ، و به آن حضرت عرض كردم كه : دو امام در يك زمان مىباشد ؟ فرمود : « نه ، مگر آنكه يكى از آن دو امام ، ساكت باشد » .
عرض كردم كه : امر چنين است ، و تو را امام ساكتى نيست ، و هنوز امام محمدتقى عليه السلام از برايش متولد نشده بود . به من فرمود : « به خدا سوگند كه خدا از من قرار خواهد داد فرزندى را كه حق و اهل آن را به واسطهء او ثابت گرداند ، و باطل و اهل آن را به سبب او ، نيست و نابود سازد » . پس بعد از يك سال ، امام محمد تقى عليه السلام از برايش متولد شد . به ابن قياما گفته شد كه : آيا اين معجزه تو را قانع نمىگرداند كه آن حضرت را امام دانى ؟ گفت : به خدا سوگند كه اين ، نشانهء بزرگى است ، و ليكن چه كنم با آنچه امام جعفر صادق عليه السلام در باب پسر خويش فرموده ( و آن ، دروغى است كه واقفه بر حضرت صادق عليه السلام بستهاند و امام موسى عليه السلام را مهدى صاحب الزمان و قائم آل محمد مىدانند ) .
933 / 12 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از وشّاء روايت كرده است كه گفت : به خراسان آمدم و من واقفى مذهب بودم ، پس با خود متاعى را برداشتم و با من جامهاى چيتى بود كه در بعضى از بستههاى قماش بود ، و من ملتفت اين مطلب نبودم ( كه جامهء چيتى دارم ) و جاى آن را نمىدانستم ( كه در ميان كدام بسته است ) . چون به مرو رسيدم ، و در بعضى از منزلهاى آن فرود آمدم ، كسى برآمدن بر من مطلع نبود ( يا آنكه ، كسى را نمىشناختم ) ، مگر در حالتى كه مردى مدنى از جماعتى كه در مدينه متولد شده بودند از اولاد عجم . به من گفت كه : ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام به تو مىفرمايد كه : « جامهء چيتى كه نزد تو است ، به سوى من فرست » .
وشّاء مىگويد كه : گفتم : كى ابوالحسن را به آمدن من خبر داد ، و من در اين نزديكى آمدم و جامهء چيتى در نزد من نيست . به سوى آن حضرت برگشت و باز به نزد من آمد و گفت : به تو مىفرمايد كه : « بلكه آن جامه در فلان جا است و بستهء آن ، چنين و چنين است » . پس آن را
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 229
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٢٩