تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
خبر مىدهم پيش از آن‌كه تو سؤال كنى . مىخواهى كه مرا از امام سؤال كنى » . عرض كردم : به خدا سوگند كه سؤال من همين است . فرمود كه : « من امامم » . عرض كردم كه : نشانه مىخواهم . عصايى در دست آن حضرت بود ، به سخن در آمد و گفت كه : آقاى من ، امام اين زمان است ، واو است حجت خدا بر خلق . 931 / 10 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد يا غير او ، از على بن حَكم ، از حسين بن عمر بن يزيد روايت كرده است كه گفت : بر حضرت امام رضا عليه السلام داخل شدم و من در آن روز ، واقفى مذهب بودم ، و پدرم پدر او را از هفت مسأله سؤال كرد . پس امام موسى عليه السلام پدرم را در شش مسأله جواب فرمود و از مسألهء هفتم جواب نفرمود . من با خود گفتم : به خدا سوگند ، كه او را سؤال مىكنم از آنچه پدرم از پدرش سؤال نمود . پس اگر به مثل جواب پدرش جواب دهد ، همين دليل بر امامت او باشد . پس او را سؤال كردم و جواب فرمود به مثل جوابى كه پدرش به پدرم فرمود در همان شش مسأله ، و در جواب ، يك واو و يايى را زياد نكرد و از مسألهء هفتم جواب نداد ، و پدرم به پدر آن حضرت عرض كرد كه : من در روز قيامت ، نزد خدا بر تو حجت مىآورم كه تو چنان پنداشتى كه عبداللَّه امام نبود . حضرت امام موسى عليه السلام دست مبارك خود را بر گردن خويش گذاشت و به پدرم فرمود كه : « آرى ، در نزد خداى عزّوجلّ بر من حجت آور ، به اين ؛ پس هر گناهى كه در آن باشد ، در گردن من » . راوى مىگويد كه : چون حضرت امام رضا عليه السلام را وداع كردم ، فرمود كه : « هيچ يك از شيعيان ما نيست كه ببليّه‌اى مبتلى شود يا در وى داشته باشد ، كه باعث شكايت و ناليدن او باشد ، و بر آن صبر كند ، مگر آن‌كه خدا ، ثواب هزار شهيد از براى او بنويسد » . من با خود گفتم كه : بليّه و مصيبتى مذكور نشد كه اين سخن بر جا باشد ، چون رفتم ، در بين راه بودم كه عِرق مَدينى از پايم بيرون آمد . « 1 » راوى مىگويد كه : از آن ناخوشى شدّتى به من رسيد و بسيار سختى كشيدم . و چون سال آينده شد ، به حج رفتم و بر آن حضرت داخل شدم و بقيه از آزار آن رشته كه داشتم ، مانده بود . و به آن حضرت شكايت كردم و عرض كردم كه : فداى تو گردم ، افسونى بر پاى من بخوان و پاى خويش را در پيش روى آن حضرت دراز كردم ، به من فرمود كه : « بر اين پاى تو باكى نيست و ناخوشى ندارد ، و ليكن پاى صحيح خود
هامش
( 1 ) . و آن ، رشته‌اى است كه از پا بيرون مىآيد ، و مانند مو بزرگ مىشود ، و چون آن را بريدند ، سر ش را گره مىزنند كه در پا داخل نشود ، و اگر از اندران پا ببرند ، بهْ شدنش اشكالى دارد ، و به فارسى آن را پى گويند . ( مترجم )