پسر از او به هم مىرسد ، كنيزى است از خاندان ماريه ، كنيز رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مادر ابراهيم بود ، پس اگر بتوانى كه از جانب من ، آن كنيز را سلام برسانى ، برسان » .
يزيد مىگويد كه : بعد از رحلت امام موسى عليه السلام ، على بن موسى الرّضا عليه السلام را ملاقات كردم ، پس مرا ابتدا به سخن فرمود و فرمود كه : « اى يزيد ، چه مىگويى در باب عُمره ؟ » ( يعنى :
نمىخواهى كه آن را به جا آوريم ؟ ) يزيد مىگويد كه : عرض كردم : پدر و مادرم فداى تو باد ، اين امر با تو است ( و اختيار تو دارى ) ، و ليكن من خرجى ندارم . حضرت فرمود : « سبحان اللَّه ! عادت ما چنان نيست كه تو را تكليف كنيم و امور تو را كفايت نكنيم و متكفّل احوالت نشويم » .
پس بيرون رفتيم تا به آن موضع رسيديم ، مرا ابتدا به سخن فرمود و فرمود كه : « اين موضعى است كه در آن بسيار همسايگان و عموهاى خود را ملاقات كردهاى » . عرض كردم :
آرى ، پس آن خبر را از اوّل تا آخر بر او خواندم ، و قصّه را باز گفتم . حضرت فرمود كه : « امّا آن كنيز ، هنوز نيامده است ، چون بيايد سلام پدرم را به او مىرسانم » ( يا مىرسانى ) . پس رفتيم تا مكّه معظّمه و حضرت در آن سال ، آن كنيز را خريد و زمانى نگذشت تا آنكه حامله شد و آن پسر را زاييد .
يزيد مىگويد كه : برادران على بن موسى الرّضا عليه السلام اميدوارى داشتند كه از او ارث برند ، چون چنين شد ، با من دشمنى ورزيدند ، و حال آنكه من گناه و تقصيرى نداشتم . پس اسحاق بن جعفر به ايشان گفت : به خدا سوگند ، كه يزيد را ديدم كه در مجلس امام موسى عليه السلام در جايى مىنشست كه من در آنجا نمىنشستم .
831 / 15 . احمد بن مهران ، از محمد بن على ، از ابوالحكم روايت كرده است كه گفت :
حديث كردند مرا عبداللَّه بن ابراهيم جعفرى و عبداللَّه بن محمد بن عُماره ، از يزيد بن سليط كه گفت : چون امام موسى كاظم عليه السلام وصيّت فرمود ، ابراهيم بن محمد جعفرى و اسحاق بن محمد جعفرى و اسحاق بن جعفر بن محمد و جعفر بن صالح و معاويه جعفرى و يحيى بن حسين بن زيد بن على و سعد بن عمران انصارى و محمد بن حارث انصارى و يزيد بن سليط انصارى و محمد بن جعفر بن سعد اسلمى را شاهد گردانيد . و محمد بن جعفر ، نويسندهء وصيّت نامهء اوّل بود . و حضرت ايشان را شاهد گرفت بر اينكه آن حضرت شهادت مىدهد به اينكه :
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 107
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٠٧