و در جستجوى چهار شاهد بر مىآيم و هنوز چهار شاهد نياوردهام كه او كار خود را تمام كرده و رفته و اگر آنچه را به چشم ديدهام بگويم ، هشتاد شلاق ميخورم ! پيامبر فرمود : اى جماعت انصار ، در بارهء سخن رئيس خود سعد چه مىگوئيد ؟
عرض كردند : يا رسول اللَّه ، او را ملامت نكن كه مردى غيور است . هرگز جز با دوشيزه ازدواج نكرده و زنى را طلاق نداده كه كسى جرأت كند با او ازدواج كند .
سعد گفت : يا رسول اللَّه ، پدر و مادرم فدايت . به خدا ميدانم كه اين حكم از خدا و حق است ، لكن من از آن متعجبم .
پيامبر فرمود : حكم خدا غير از اين نيست .
سعد گفت : سخن خدا و پيامبر راست است .
طولى نكشيد كه پسر عم او هلال بن امية از باغ خود به خانه آمد و مردى را در موقع شب با زن خود ديد . فردا نزد پيامبر خدا آمد و جريان را بعرض آن بزرگوار رسانيد . پيامبر از اين مطلب ناراحت شد و آثار ناراحتى در چهرهء مباركش آشكار گشت .
هلال گفت : در چهرهء شما اثر ناراحتى را مشاهده ميكنم . اما خدا ميداند كه راست مىگويم و اميدوارم كه خداوند فرجى كند .
پيامبر تصميم گرفت كه او را شلاق بزند . انصار جمع شدند و گفتند : به همان چيزى گرفتار شديم كه سعد مىگفت ! آيا هلال شلاق مىخورد و شهادت او باطل مىشود ؟
در اين موقع وحى نازل شد و همه به احترام نزول وحى سكوت كردند .
پيامبر به هلال مژده داد و فرمود : خداوند فرج كرد .
هلال گفت : من هم اميدوار بودم .
فرمود : زن را حاضر كنيد .
همين كه زن آمد ، پيامبر خدا مراسم لعان را ميان آنها انجام داد و آنها را از يكديگر جدا كرد و فرمان داد كه فرزند مال زن است و به پدرى منسوب نيست .
آن گاه پيامبر فرمود : اگر بچهاى كه به دنيا مىآيد با چنين مشخصاتى باشد ،
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٠٣