جعفر گفت :
- از آنها بپرس ، آيا طلبى از ما دارند ؟
عمرو گفت :
- نه . از شما طلبى نداريم .
جعفر گفت :
- آيا در ميان شما مرتكب قتلى شدهايم ، كه به تعقيب ما پرداختهايد ؟
عمرو گفت :
- نه .
جعفر گفت :
- بنا بر اين از جان ما چه ميخواهيد ؟ شما به آزار و اذيت ما پرداختيد و ما ناچار شديم از سرزمين شما خارج شويم ! سپس گفت :
- پادشاها ، خداوند در ميان ما پيامبرى برگزيده است كه ما را از شرك و قمار منع و به نماز و زكات و عدل و احسان و صلهء رحم و ترك فحشا و منكر و زنا ، امر مىكند .
نجاشى گفت :
- خداوند عيسى را هم براى همين دستورات ، مبعوث كرد . سپس رو بجعفر كرده ، گفت :
- آيا از آياتى كه خداوند بر پيامبر نازل كرده است ، چيزى به ياد دارى ؟ ! جعفر گفت :
- آرى .
آن گاه سوره مريم را قرائت كرد ، تا رسيد به آيهء :
« وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا »
( مريم 25 : شاخهء درخت خرما را بجنبان تا رطب تازه از آن بريزد ) ، نجاشى گفت :
- به خدا اين مطالب ، همه حق است !