خدا بمردم بغداد رحم كرد و آنها را از محاصره و وحشت و قتل نجات داد .
شاعران رثاى امين گفتند ، زبيدهام جعفر ، مادرش ، گفت : « همدم ترا كسى هلاك كرد كه مردم را وانميگذارد ، از مقتول خويش نوميد باش . وقتى ديدم كه حوادث قصد او كرده و بقلب و سر او رسيده است بيدار ماندم و بخاطر او ستارگان را مينگريستم و روش شبانهء آن را كاغذ مىپنداشتم . مرگ نزديك وى بود و با غم قرين بود تا كسى كه او را كشت جام مرگ به دو نوشانيد . من كه به وسيلهء او بمردان مباهات ميكردم و در روزگار به دو تكيه داشتم ، مصيبت او را بديدم و هر كه بميرد هرگز باز نخواهد گشت مگر همهء كسانى كه پيش از او بودهاند باز گردند . » لبابه دختر على بن مهدى نيز كه همسر وى بود و هنوز عروسى نكرده بود برثاى او گفت :
« نه بخاطر عيش و انس بلكه بخاطر فضائل و سپر و شمشير بر تو ميگريم ، بر آقائى ميگريم كه مصيبت او ديدهام و پيش از شب عروسى مرا بيوه كرده است . اى پادشاهى كه در فضاى باز افتاده بودى و نگهبانانت با تو خيانت كردند . » .
وقتى محمد كشته شد يكى از خدمهء زبيده پيش او رفت و گفت : « چرا نشستهاى ؟ » گفت : « چه كنم ؟ » گفت : « همانطور كه عايشه بخونخواهى عثمان برون شد تو نيز برون شو و انتقام او را بجوى . » گفت : « اى بىمادر دور شو زنان را با جنگ دليران و خونخواهى چكار ؟ » آنگاه بگفت تا لباس سياه بيارند و پشمينهء سياه پوشيد و دوات و كاغذى بخواست و به مأمون اشعارى بدين مضمون نوشت : « از ام جعفر بسوى بهترين امامى كه از بهترين نژاد برخاسته و بهترين كسى كه بمنبر بالا رفته و وارث علم گذشتگان و مايهء فخر ايشان است ، اين نامه را مينويسم و اشكم از ديده بدامن روانست ، مصيبت كسى را ديدهام كه از همهء مردم به تو نزديكتر بود و پارهء جگر من بود و صبرم اندك شده است . طاهر بيامد و خدا طاهر را پاكيزه ندارد كه اعمال طاهر پاكيزه نيست ، مرا سر برهنه نمودار كرد و اموالم را بغارت برد و خانههاى مرا ويران كرد . هارون بدانچه من از اين ناقص الخلقهء يك چشم ديدهام راضى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٤١٥