تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
به صورت او زد و با او درآويخت كه شمشير را از دستش بگيرد و او به فارسى بانگ زد : « مرا كشت . » جمعى از آنها كه بر در بودند بدرون آمدند و يكى از آنها با شمشير به ران امين زد و او را وارونه به زمين انداختند و سرش را از پشت بريدند و سرش را بر - گرفتند و پيش طاهر بردند . در بارهء چگونگى قتل امين جز اين نيز گفته‌اند كه اختلاف در اين زمينه را در كتاب اوسط آورده‌ايم . آنگاه خادم وى كوثر را بياوردند كه محرم وى بود و خاتم و برد و شمشير و عصا را همراه داشت . چون صبح شد ، طاهر بگفت تا سر را بيكى از دروازه‌هاى بغداد بنام باب الحديد كه نزديك قطربل و در سمت غربى بود بياويختند و تا ظهر همچنان آويخته بود و جثهء او را در يكى از باغها به خاك كردند . وقتى سر امين را پيش روى طاهر نهادند ، گفت : « اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شىء قدير » پس از آن سر را در بقچه‌اى كه اطراف آن پنبه و مواد خوشبو بود به خراسان پيش مأمون بردند . مأمون انا لله گفت و بگريست و سخت افسوس خورد . فضل بن سهل به دو گفت : « اى امير مؤمنان ، خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس ميدارم ، كه محمد آرزو داشت ترا بدين حال ببيند . » مأمون بگفت تا سر را در حياط خانه بچوبى بياويختند و سپاه را مقررى داد و بگفت تا هر كه مقررى خويش ميگيرد امين را لعنت كند . و هر يك از سپاهيان كه مقررى خويش را ميگرفت او را لعنت ميكرد . يكى از عجمان مقررى خويش بگرفت ، به دو گفتند : « اين سر را لعنت كن . » گفت : « خدا اين را با پدر و مادرش و همهء فرزندانشان لعنت كند و آنها را بفلان و به همان مادرشان كند » به دو گفتند : « امير مؤمنان را لعنت كردى . » مأمون سخنان اين شخص را ميشنيد اما نشنيده گرفت و بگفت تا سر را فرود آرند و از لعن مخلوع خوددارى كنند و سر را خوشبو كرده ، در كيسه نهاده و به عراق فرستاد كه با پيكرش دفن شد .
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 414 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي