گفت : « آرى ، صد هزار و صد هزار و صد هزار و صد هزار و صد هزار . » پس ، عمر بر منبر رفت . خداى را سپاس بگزارد و بستود و آن گاه گفت :
- « اى مردم ، خواستهاى بس كلان به ما رسيده است . اگر خواهيد پيمانه كنيم ، و اگر خواهيد بر مىشماريم . » يكى برخاست و گفت :
- « اى امير مؤمنان ، اين عجمان ، خواستهها را در ديوانها نويسند . » عمر گفت : « پس شما نيز چنين كنيد و ديوان سازيد . » پس از آن كه عمر به هرمزان [ 1 ] امان داده بود ، گروهى را به كارى برون فرستاده بود .
هرمزان كه در آن جا نشسته بود به عمر گفت :
- « اى امير مؤمنان ، به مردانى كه در اين گروهاند ، خواستهها دادهاى . اگر يكىشان راهى نشود و جايش را در گروه تهى گذارد ، سالار از كجا داند ؟ » سپس ديوان دارى را بر وى راى زد و چگونگى آن را براى وى باز نمود . پس ، عمر ديوان پديد آورد .
بو موسى اشعرى به عمر نوشته بود :
- « خواستهها انبوه شده است و گيرندگاناش فزونى گرفتهاند و جز به يارى پارسيان از نگاهداشت آمار خواستهها و كسان درماندهايم . بنويس تا راى چيست . » عمر به موسى نوشت :
- « آنان را به كارى باز مگردان كه خداش از ايشان باز گرفته است . عجمان را هم در پايگاهى نهيد كه خداشان نهاده است . » بو موسى ، زياد را دبير خويش كرده بود . عمر در نامهاى كه به زياد نوشته بود ، وى را به نزد خود در مدينه فرا خوانده بود . پس زياد ، عمران حصين را جانشين خويش نهاده و خود به نزد عمر رفته بود . عمر گفته بود :
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخهء اصل و در متن : فيروزان . در مط : الهرمزان ، كه درست همين است .