كس از آن نمىخورد و نمىآشاميد ، يا در آن نهال نمىكاشت ، مگر كسى كه به بخشى از آن نواخته باشندش . ايرانيان چون در نمارق بشكستند ، تاريدگان به نرسى كه در اردوگاه خود بود ، پيوستند . بو عبيد فرمان كوچ داد . به سواران گفت :
- « تاريدگان را دنبال كنيد . تا اردوى نرسى برانيدشان ، يا نابودشان كنيد . » بو عبيد از نمارق بكوچيد و در كسكر بر سر نرسى فرود آمد . در آن روز ، نرسى در پايين كسكر بود . مثنّى نيز با همان ساز و برگى كه در جنگ با جابان داشت ، همراه بو عبيد بود . نرسى ، دو پسر دايى خود ، بندويه و تيرويه را ، كه پسران بستام بودند بر دو جناح سپاه خود بگمارد . مردم باروسما [ 1 ] ، و رود جوبر [ 2 ] ، و زابها [ 3 ] با وى ، در سپاهاش بودند . پوران و رستم از شكست جابان آگاه شده بودند و جالنوس [ 4 ] را گسيل كرده بودند . چون اين خبر به نرسى و ياران نرسى رسيد ، اميد داشتند كه جالنوس پيش از آن كه جنگ در گيرد ، به آنان بپيوندد . ليك ، بو عبيد شتابان بيامد . چنان كه در پايين كسكر ، در جايى كه سقاطيهاش نامند ، دو سپاه به يك ديگر رسيدند . در بيابانى خشك و بىگياه ، نبردى سخت كردند . [ 187 ] سرانجام نرسى بشكست و ياراناش كشته شدند . اردوگاه و سرزمين از وى بستانيدند . بو عبيد تاراج را گرد كرد . مسلمانان از خوردنىها چيزهايى ديدند كه هرگز نديده بودند . گنجينههاى نرسى را بگرفتند . از هيچ چيز ، چون گرفتن نرسيان شاد نشدند . نرسيان ويژهء خاندان خسرو بوده است . نرسيان را در ميان خود بهر كردند و به كشاورزان نيز دادند و پنج يك را براى عمر به مدينه فرستادند . به وى نوشتند :
- « خداوند ، سرزمينهايى به ما بخشيده است كه نگهبانانشان خسروان بودهاند . اى كاش ، مىديديدشان و خداى را بر آن چه ما را بدان بنواخته است ، سپاس مىگفتيد . »
[ روز باروسما و رود جوبر ]
بو عبيد ، خود در آنجا بماند و مثنّى را به باروسما ، و عاصم را به رود جوبر فرستاد .
هامش
[ ( 1 ) ] باروسما : باروسماى بالا و باروسماى پايين ، دو جاى در پيرامون بغداد كه از خورهء استان ميانهاند . ( مراصد الاطلاع ) .
[ ( 2 ) ] جوبر : نيز جايى است در پيرامون بغداد . ( همان ) .
[ ( 3 ) ] در متن زوابى . جمع زاب ( زاب بالا و زاب پايين ) ، كه در ميانهء بغداد و واسطاند . ( همان ) .
[ ( 4 ) ] جالنوس : ضبط متن همين است .