نگردد ، به كار مشتاب . جنگ را كسى سزد كه درنگ كند و زمان را بشناسد . » نيز گفت :
- « سليط را بدان سالار نكردهام كه در جنگ شتاب مىورزد . شتاب در كار جنگ تباهى آرد . مگر آن كه همه چيز روشن شده باشد . »
[ آمدن بو عبيد با مثنّى ] [ هنگامى كه ايرانيان يزدگرد را بيرون برده بودند ] [ و پوران ، رستم را به شاهى ] [ برداشته بود ]
بو عبيد ، با همراهى مثنّى بيامد . ايرانيان يزدگرد را بيرون برده بودند . از روزى كه ايران در آشوب فرو رفت ، فرّخزاد [ 1 ] پور بندوان كشته شد . ايرانيان پوران [ 2 ] را به دادگرى مىشناختند . سياوش [ 3 ] نيز بيامده بود و آزرمىدخت را كشته بود . اين همه پيش از آمدن مثنّى بود . ايرانيان پيش از آمدناش به خود سرگرم بودند . چنين بود كه پوران رستم را بخوانده بود و از كار آشفتهء ايران به نزد وى بناليده بود و وى را به پادشاهى ايران خوانده بود و تاج بر سرش نهاده بود .
رستم بپذيرفت و به پوران گفت :
- « بندهاى شنوا و فرمان بردارم . » پوران كار ايران را و كار جنگ را ، اين چنين ، به رستم سپرد و ايرانيان را فرمود تا از وى سخن بشنوند و فرمان برند . پس ، رستم سياوش را بكشت و ايرانيان به فرمان او درآمدند . اين پس از آمدن بو عبيد بود .
آن گاه كه مثنّى و بو عبيد راهى شدند ، عمر دستور شتاب داد . به ايشان گفت :
- « با ياران خويش شتابان گسيل شويد ، بشتابيد كه ديگران را نيز به كمك شما بسيج خواهم كرد . »
هامش
[ ( 1 ) ] فرخزاد . در متن : فرخزاذ ( با ذال نقطهدار ) .
[ ( 2 ) ] در طبرى ( 4 : 2163 ) مىافزايد : پوران به پيامبر ( ص ) هديه داد و پيامبر پذيرفت .
[ ( 3 ) ] سياوش : در متن سياوخش .