- « بسا بنده كه چنين گفته است و كارش به نابودى كشيده . »
[ خسرو پرويز ، نعمان را فرا خواند و نعمان ساز جنگ برداشت ]
اين سخن به همه جا پراكنده شد و به گوش نعمان نيز رسيد . خسرو چند ماهى خاموش ماند و كارى نكرد . نعمان خويشتن را آماده مىساخت و چشم مىداشت تا نامهء خسرو به وى رسيد كه :
- « بيا ، كه خسرو را با تو كارى است . » نعمان ، پس از دريافت اين نامه به راه افتاد و ساز و برگ جنگ نيز چندان كه توانست با خود برداشت . برفت تا به دو كوه طى رسيد . فرعه دختر سعد پور حارثهء لأم زن او بود و از وى پسرى داشت . زينب دختر حارثه نيز در خانهء او بود . از اين رو ، نعمان آهنگ تيرهء طى كرد . تا مگر وى را بپذيرند و در پناه خويش گيرند . نپذيرفتند . گفتند :
- « اگر با ما پيوند نمىداشتى با تو مىجنگيديم . از دشمنى با خسرو چه سودى توانيم برد ؟ » [ 134 ] پس بيامد و كس او را نمىپذيرفت . تا سرانجام در ذو قار [ 1 ] پنهانى در كوى شيبانيان فرود آمد و به ديدار هانى قبيصه پور هانى مسعود كه بزرگى نيرومند بود برفت . خسرو ، ابلّه را به قيس مسعود داده بود . از اين رو ، نعمان خوش نمىداشت كه خانگيان خود را به وى بسپرد . ليك مىدانست كه هانى در برابر دشمن وى چون دشمن خويش خواهد ايستاد . پس جنگ افزار خويش را به وى سپرد و خود به سوى خسرو به راه افتاد . بر پل ساباط بود كه زيد عدى را بديد . زيد به وى گفت :
- « نعمانك ، خود را برهان . » نعمان گفت : « كار ، كار تو است . سوگند كه اگر رهايى يابم ، دانم كه با تو چه كنم [ 2 ] . » زيد به وى گفت : « برو نعمانك ، براى تو ، در نزد خسرو پاى بندى نهادهام كه اسب جوان چالاك هم از جاى نتواند كند . » چون خسرو بدانست كه نعمان بر در است ، كس فرستاد و او را در بند كرد و به خانقين
هامش
[ ( 1 ) ] ذو قار : آبگاه بكر وايل در نزديكى كوفه . ( مراصد الاطلاع ) .
[ ( 2 ) ] در طبرى ( 2 : 1028 ) : با تو آن كنم كه با پدرت كردم .