پيك را بترسانيد . سپس بار ديگر پيك را به نزد خويش خواند به خواسته و جامه بنواخت و گرامىداشت . آن گاه از وى پيمان گرفت كه شاهنشاه را از كار عدى آگاه نكند و به وى گويد كه پيش از رسيدن وى ، عدى مرده بوده است .
پيك به نزد خسرو پرويز بازگشت و به وى گفت :
- « پيش از آن كه به نزد وى روم او مرده بود . » نعمان از كشتن عدى سخت پشيمان شد . دشمنان عدى بر نعمان گستاخ شدند و نعمان نيز از آنان سخت بشكوهيد .
[ زيد ، جانشين عدى ]
نعمان ، روزى كه به شكار رفته بود ، زيد پسر عدى را بديد . چون همانند پدر بود او را بشناخت و از وى پرسيد :
- « پسر ، كيستى ؟ » گفت : « زيد عدىّ زيد باشم . » با وى سخن گفت . وى را جوانى نازك بين يافت . شادمان شد و او را به خود نزديك كرد و از آن چه بر پدرش عدى رفته بود ، پوزش خواست . سپس ، نعمان ، زيد عدى را برگ راه داد و با نامهاى چنين ، به نزد خسرو پرويز فرستاد :
- « عدى از كسانى بود كه شاهنشاه را با راى و خرد خويش يارى مىكرده است . وى اينك به سرنوشت ناگزير دچار گرديده و روزگار او سر آمده است و روز وى رسيده است .
در مرگ او هيچ كس چون من اندوهگين نشده است . ليك ، شاهنشاه ، هر گاه بندهاى از دست دهد ، خداوند براى وى جانشينى نهد ، كه پادشاهى و پايگاه او را بزرگ داشته است .
از عدى پسرى بر آمده است كه از او كمتر نباشد . او را به درگاه فرستادهام . شاهنشاه اگر بخواهد وى را به جاى پدر نشاند و عموى وى ابى را به كارى ديگر بگمارد . » از آن پس ، همين زيد بود كه نامههاى خسرو پرويز را به سرزمين تازيان و ويژگان شاه در آن سامان مىنوشت و تازيان سالانه ، كرّه اسب و قارچ تر و خشك و پنير و خورشتها [ 1 ] و كالاهاى ديگر تازى را براى وى مىبردند . عدى نيز همين كار و همين
هامش
[ ( 1 ) ] در متن : الأدم . جمع إدام ( نان خورشت ) و أديم ( چرم ، پوست ) كه يكى از دو معنى در اينجا مراد تواند بود .